درد حقیقی یعنی آدم از کارای عالم و آدم درد بکشه از خودیترینها هم درد بکشه... تو درد جسمی که داره پارهت میکنه هم بهت حمله بشه... دست از سر من بردارید خداتون رو ... بین بیدینها اگه بودم خداپرستتر بودم... حال آدم رو از خودتون بههم میزنید هیچ از خدایی که مدعی پرستشش هستید هم بههم میزنید... اگه شما بندگان خدا هستید من همون بتپرست باشم شریفترم... گناهی هم اگه داره گردن خودتون که مارو از همه چیز بیزار کردید با این خداپرستی کجوکولهتون...
چشم دوختم به فروش آثاری که شاید تعداد خریدارانشون انگشتشمار باشن... البته انگشتان یک دست... دلم خوشه دارم از هنرم پول در میارم؟ هه... پول کفن و دفنم شاید در بیاد... دلم پره؛ گیر ندید؛ بذارید خالی شم...
نان و نمک و نوکر نامردان و نونوار ناموسپرست و نامههای نوزادان... این بود دوازده نون که ساعت طلب داشت از آنان که بهرعب با مداد سفید نوشتند رنجهایشان را بر کاغذ سفید و یک بامعرفت سیگاری پیدا نشد که فندک بگیرد زیر اوراق تا بفهمند خلقالله که چه گذشت در این سالها بر این جماعت بیدار در دل شب و بیجان در دل روز...
بو گندوی فاندی پول میچپونه تو دخل کاسبای شهرم برای پخش شدن بین ارازل آشوبساز و نظارت زومه رو من سفیدثنا و روش اونوره... هه... طوفان بزند بر کسب و کارتان کاسبان خون جوانان مملکت...
در رود خیال شستم اندیشهام را و سنگینی صورت از اشکهای پاکنشدهام از چهرهی داغان و سرخم را حتی شخص آنطرف میز حس کرد... و اما رسمالخط عدالت بر پیکر کوه عشق تراشیده میشود آنگاه که طلوع کند خورشید حقیقت و بتاباند نورش را بر گسترهی این دشت پر از پروانههای بنفش... الآن اما خب صدای حشرات به گوش میرسد و برگهای خشک پاییزی هنوز کوچ نکردهاند...






