من از خودت؛ خدات؛ خونواده‌ت، اون خرما که فرستادی و فکر کردم قصدت تهدیده؛ خمیر زیر دست نونوا؛ خمیازه‌های پیرمرد نقاش موقع کار اونم توی اون سن که کمرش خمیده شده؛ خشم، خون، خاک، خروش فاقد منطق معترض‌نماها، از پلیس خوب و بد، از قاضی‌القضات شهر، از رئیس‌جمهور و رهبر و شاه و شیخ و حتی خودم که این‌ها رو نوشتم با تمام وجودم شاکیم...

نور مهر دوست یا آتش انتقام دشمن توفیری نمی‌کند؛ من آن پروانه‌ی نحیف مبتلا به میگرن هستم که بالاخره خواهم سوخت؛ زیرا تو هر از گاهی به‌رسم کینه تصمیم‌ می‌گیری باران رحمتت را در این آسمان بی‌کسی از من دریغ کنی... حتی آنگاه که می‌دانی بیش از هر زمانی به حضورت نیاز دارم... هذیان به‌رسم دو جایگاه دو رسم تازه و راه و دو شک و دو اعتماد و دو چوب و دو چرخ و دو ظن بد به تابلوهای انبار شده در اتاقم... گاهی هم متصور باش آنقدر گرمای حضورت زیاد است که از ترس سوختن از تو می‌گریزم..‌. راستی؛ اعداد دیگر مرا نمی‌ترسانند... درضمن این متن را هم به خودت بگیر...

من هی می‌گم این نفرین‌های غلیظ که از زبون اون که چهل‌تا چله رنج از سر گذرونده جاری میشه رو جدی بگیرید اینا می‌خندن... آخرین نفر گفت به حرف گربه سیاه بارون نمیاد؛ به صبح نرسیده زندگیش رو سیل برد... سیل شوری از جنس اشک... فکر می‌کنید من شوخی دارم باهاتون؟ زلزله رو بپا... داغ من هنوز تازه‌ست... 🚶‍♂️ یکی که بعد عبور از ۳۳ تا دریای مهر به کویر نفرین رسیده دیگه نیاز به بمب و موشک نداره برای به گور فرستادن ستمگرها... یه نفرین متحرکه و رفیق عزرائیل و رئیس اجل معلق.‌‌..

روی سنگ سیاه مزارم در قسمت بالا فقط با رنگ سبز بنویسید سهو... نه یک حرف کمتر و نه یک حرف بیشتر... درواقع آن سه نقطه هم مدنظر است... این یک وصیت کاملاً جدی است و عمل کردن خلاف آن در حکم خیانت در وصیت‌نامه متوفی است... در مراسم تدفین هم جز مناسک مرسوم و نفرین بر جان ستمگران این عالم چیزی بر زبان جاری نکنید... این تمام خواسته‌ی هنرمندی است که از بدو تولد مورد ستم واقع شده است... امشب هم تلخم... از اعماق روح خسته‌ام با غلظت شدید نفرین‌تان می‌کنم...