کاش نباشد غمی در دلت که کتمان من از جبر دلیل بر بی‌احساس بودنم نیست؛ من فقط نمی‌خواهم این ملاعین تو عزیزدلم را بشناسند... هذیان‌ تر باشد یا خیس هذیان است و خشک نمی‌شود عرق سرد از این پیشانی... حال آن پیرزن لب گاز بگیرد و بگوید: خدا مرگم بده بچه جنی شده... چه می‌فهمند از آن ادراک که به‌جنون می‌کشد آگاه را...

من از چکه‌های پارافین داغ بر پیکرت و آهی که از نهاد پر از شهوتت بلند می‌شد، که اتفاقاً درخواست خودت برای انجامش حس درونی‌ام به رنج جنسی تو را بیدار کرد لذت می‌بردم و تو می‌خواستی مرا در پارافین‌های شمع‌ سوگ دروغین خود و فرزند خیالی‌مان دفن کنی...  به تو قول خواهم داد با اولین زنی که بر سر راهم سبز شود به سرخ‌ترین شکل به تو خیانت خواهم کرد... حتی سرخ‌تر از لباس سرخ و چشم‌های خونین و لب‌های آغشته به رژ قرمزت...