کاش جهانی بود سرشار از سکوت و مصلوب به سکوت می‌ماندیم تا ابد؛ به دور از خبر و خبر و خبر... چه خوب چه بد؛ شاید حتی تنها یا با یک دوست عریان کنار ساحل خیال... بدون قضاوت مردمان که بخواهند بگویند شما را چه شده که پارتنر یا همسر نیستید و جامه بر تن ندارید؟ وهم و حقیقت را کاش حتی نمی‌شد تشخیص داد... ما خسته از ادامه دادن در این بلواها هستیم... هر که هستی بی‌جامه بر ساحل فکر ما پا بگذار؛ ما آنجا دیگر حوصله‌ی حجاب نداریم...

یه روزی تمام تعاریف علمی و فلسفی و ... از شجاعت رو می‌ریزی توی یه گور خالی و روش خاک می‌ریزی و می‌فهمی شجاعت یعنی "مدیریت ترس" این فهمیدن هم وقتی اتفاق میفته معمولا که عرصه تنگ میشه و می‌پذیری که باید کنار بیای با شرایط پرتنش... البته این دائم در حال تغییره و شاید همین الان هم متوجهش شده باشی؛ ولی خیلیا اگه یک ساعت جای من بودن سکته می‌کردن؛ همون‌طور که اگه من یک ساعت جای خیلیا بودم سکته می‌کردم... خیلیا فکر می‌کنن عدم وجود عدالت در این دنیا یه چیز صِرف هست؛ ولی خب باید بدونید که شما شاید ندونید ولی خیلی ساختارمند باهاتون تا حد زیادی طبق روحیات‌تون مدارا صورت می‌گیره و شما روحتون هم خبر نداره...

تقریباً از نوع بشتر آسیب‌زاتر وجود نداره و از نظر من ۹۹٪ آدما دانسته یا نادانسته موجودات ناامنی هستن... خیلی از این آدما حتی نمی‌دونن دست‌شون به خون آلوده‌ست... چون ممکنه با حرف یا عملی باعث مرگ کسی شده باشن که حتی نمی‌شناسنش...