داشتم فکر می‌کردم وقتی اتفاقاتی که طی این سال‌ها برام افتاده رو درگوشی به کسی می‌گم و یا به‌طور انتزاعی تو آثار بیان می‌کنم؛ برای شخص مقابل باورپذیر نیست؛ مخصوصاً اگر سنش ازم کمتر باشه و یا خیلی از تجربه زیستی من دور باشه... چون در یه حالت متعادل اگر باور کنه هم این سوال توی ذهنش نقش می‌بنده: این چطور هنوز زنده‌ست؟!

حالا تصور کنید ما پیر بشیم و این روزهای خودمون رو برای نوه‌هامون تعریف کنیم؛ احتمالاً خواهند گفت: اینم پیر شده خرفت شده داره هذیون می‌گه...

راستی یه بار گفتم بازم می‌گم؛ خیلی از آزادی‌هایی که امروز دارید، کتک‌هاش رو قبلاً یکی دیگه خورده... بعضیا هم البته بابتش گلوله خوردن... هی جوان ایرانی؛ هی...

من اگر به ادراکم نسبت به این دنیا، زندگی، ساختار، چرخه‌ی حیات و ... بخوام بها بدم و روشون عمیق بشم در بهترین حالت از زندگی کردن خواهم افتاد و اگر طول بکشه کمی، ممکنه نتیجه‌ای مثل تصمیم نهایی هدایت داشته باشه؛ نتیجتاً زدم به بی‌خیالی و بیشتر وقت‌ها به روی خودم نمیارم...

ما هنرمندهای زیرزمینی طی این سال‌ها در برهه‌های مختلف یه چیزایی نوشتیم و خلق کردیم که یه سری می‌ترسیدن حتی لایکش کنن... البته دلیلش شجاعت نبود؛ شرافت بود... خیلی وقت‌ها هم اتفاقاً می‌ترسیدیم... خیلی وقت‌ها هم بابتش هزینه دادیم و می‌دیم همچنان... مثال بزنم برای هزینه؟ همین جیب خالی و زندگی نکرده... این قمار روی زندگی‌مون بود؛ اون قماربازا که می‌بینید فیکن...

سهو

🏞 خطار...

سهو 1 فروردین

خطاب به خر و پُف کنندگان ظرف خیال: خاطف هنوز هم درون من زنده است و خطابه‌هایش به‌سوی سروهای سرپا در انحنای افکار یکریز ادامه دارد؛ تو دنبال اسناد می‌گردی ولی من ساکن اذهان هستم...