زدم... با کفت دست اصولی زدم به سینه‌م... هزاران خشاب دود زدم به سینه‌م... رو به تقدس نفرین به لب با مشت زدم به سینه‌م... با اشک و بغض و آه زدم به سینه‌م... با تیغ اصلاحات زدم به سینه‌م... با سنگ قبر و کفنم زدم به سینه‌م... تعصب تو مشت زدم به سینه‌م... با اشک شوق زدم به سینه‌م... با قلب یار زدم به سینه‌م... با ترس دار زدم به سینه‌م... تو شب تار زدم به سینه‌م... رو خس و خار زدم به سینه‌م... پرانول رو زدم به سینه‌م... سیا*** رو زدم به سینه‌م... تکبر رو زدم به سینه‌م... تنفر رو زدم به سینه‌م... ولی هنوز قلب پرخونم حامل یه دنیا عشقه با اینکه کل عالم رو با خیر و شرش زدم به سینه‌م... 

نان و نمک و نوکر نامردان و نونوار ناموس‌پرست و نامه‌های نوزادان... این بود دوازده نون که ساعت طلب‌ داشت از آنان که به‌رعب با مداد سفید نوشتند رنج‌هایشان را بر کاغذ سفید و یک بامعرفت سیگاری پیدا نشد که فندک بگیرد زیر اوراق تا بفهمند خلق‌الله که چه گذشت در این سال‌ها بر این جماعت بیدار در دل شب و بی‌جان در دل روز...