نفس رهایی عبور از حجاب‌ها با حل شدن در آن است؛ حال تو تا ابد حجاب پس حجاب بکش و من سرود عریانی بخوانم؛ این رهایی اتفاق نخواهد افتاد تا تو از من بتی از ابهت در ذهنت ساخته‌ای و بهت‌زده آن بت خیالی را می‌نگری...

یخ مکش بر پوست داغ عروس دریا که تمنای آغوش در خیال خام تکیه‌دادگان به باد جز وهم نیست؛ اما من کجای این معمای مکوتم حضور دارم؟ همان جایی که گوش‌ کر انتقام‌جو نیاز به لمس برای دریافت پیام دارد... راوی گفت: بی‌گناه کیست در این گستره؟ سنگ بردارد... جمع سر پایین انداختند و  خجل شدند...