آخر خودمم گوشتنخوار شدم... سه هفته فکر کنم شده که لب به گوشت نزدم... داداش بابت اون شوخی با گیاهخواریت حلال کن...

میان این گرسنگی آغشته به سیری و یک روز غذا نخوردن و تنش و فکر درگیر و درد و دود و بیدرمانی مطلق و رعش حاصل از ضعف و ضعف اعصاب و خریداری که یک ایمیل نمیتواند بفرستد و شانههایی که درد میکنند از بالهای کندهشده و فشار در دو سوی گیجگاه و عصبانیتی که از بیجانی توان ابراز آن نیست و طلب شیری که در یخچال نیست و کلیههای دردمند و دوشات اسپرسو و کوفت و مرض و درد و داروی بیاثر؛ موج زخم خیال بر معدهای که دائمالترش است و درد و درد و درد و سهنقطهای که مهمان واژههای پیشین میشود و تن بیمار و ذهن مخدوش و جهانی که به رعش ساعت از حرکت تحمیل میشود و جماعتی که نمایان نیستند ولی امضا میکنند بهمنظور لغزیدن هنرمند روی بنزین ریخته شده کف راهش و پوست شیرهایی که کنده شدهاند و درد تا ابد و ابد تا خدا و خدا تا بنده و اسیر لوپ درد و این بداههنویسی هذیانوار و خلق با بدخلقی و رفقایی که حتی بر مزارم نمیتوانند حاضر شوند و بدخواهانی که خوشحال میشوند از مرگم و نیشخند شیطان و دعای ملائک و اشک مادر و این نوشتن که تا بینهایت ممکن است و الست و زندگی و مرگ و برزخ و قیامت و مکتوم ماندن بعدش و ما که نمیدانیم که هستیم و گردنهی حیران بیکسی در التماس راهزنها و حیفنانهایی که نفهمیدند من توان آنچه انتظار میرود را ندارم و قضاوت بیجایی را که پاسخش با سه سال کارگری بر صورتشان کوبیده شد و شور و شوق مردن در اوج جوانی و حیف که اگر قلم بخواهد واقعاً بچرخد تا عرش سخن دارد... من دیگر خود قوی و کلهخرم را به یاد نمیآورم... اف بر شما؛ اف...
اینایی که فکر میکنن؛ کنجخزی من از تکبر و خودپسندی و غروره یه لول دیگه از عدم شناخت رو از من دارن... من اونقدر زحم خوردم از آدما که میترسم ازشون... ببین اونی که زایید وقتی منو به حال خودم رها کرد که بمیرم؛ آخرم دید حالا میشه پولی از من به جیب زد من رو فروخت در ازای پول... بریم سکانس بعدی... این بچه همه رو آدمفروش میبینه... تاکید میکنم همه رو... خیلی دلم پره... زیاد به دل نگیرید حرفای این روزهام رو... به حق خون جاویدنامها زودتر میمیرم از دستم خلاص میشید... خدا میشنوی؟ بسمالله... زودتر بفرست جناب عزارائیل رو... اونور حرف باهات زیاد دارم...
دست خودم نیست؛ سندروم فک بیقرار دارم؛ ممکنه یهو شروع کنم بداهه رپ بخونم... یهو رو به آسمون دستبهیقه با خدا باشم... یهو جلو آینه بگیرم خودمو به باد فحش... یهو یه جا یه چی بگم که هیچ احترامی باقی نمونه... دست خودم نیست... زبان سرخ نیست این؛ سندروم فک بیقراره... باور کنی یا نه بیشترین نیش رو به خودم زدم... میدونم وضعیت کثافتیه؛ ولی دست خودم نیست... متوجهی؟ دست خودم نیست... رفیقام میدونن؛ حتی اونایی که هیکلشون دو برابرمه صبر میکنن حرفامو بزنم خالی بشم... چون میدونن از دهن خالی نشم یهو میرم یه آسیبی به خودم میزنم... دست خودم نیست... اذیتم کردن و روان سالمی برام نمونده... یکی از دلایلی که تلفنم رو بیشتر اوقات جواب نمیدم همینه... چون همیشه اشتباهات جبرانناپذیر میکنم... بیرحمها هم که جای مدارا دنبال آتو هستن... دست خودم نیست...





