پنل اطلاعات سیستم

فعالیت شما در فضای مجازی تحت‌نظر است؛ مراقب باشید.

حبابی ساختند از کف صابون‌های مالیده شده بر بدن هنرمند؛ و رصد و امنیت و گرک‌های در لباس میشی که به سوی خطا به‌قصد به‌خطر انداختن امنیت هنرمند هدایتش کردند و صادقانه بگویم موفق هم بودند...

آن داف خوابیده‌ شده کف هال خانه که سم حل شده در قهوه را دقایقی قبل از آن در کیف سرخش داشت امروز کف و خون بالا می‌آورد از استرس شکستن شیشه‌ی عمری که در دستان هنرمند است...

ولی هنرمند پاک‌تر از به‌خطر انداختن جان کسی ولو بدکرده در حقش است؛ این همان چیزی است که نامش را آدم امن بودن حتی برای دشمن می‌نامیم...

و مهر تنها باید حاکم باشد در روح کسی تا بتواند این‌طور معرفت را در عمل معنا کند..‌.

دو حل شده در هم که یادگاری از هم بر بدن دارند مگر جداشدنی هستند؛ عشق حقیقی مگر پایان می‌یابد؟ آسمانت پر پرنده و باغت آباد که هنوز می‌سوزد این معده از سم حاصل از زهر وجودت...

همین‌قدر بیمارگونه دوستت دارم بانوی خشم و خون و خیال و خواب...

و خواب تنها التماس من به زمان و مکان است در این روز‌های شوم...

نمی‌دانم شاید بتوانم بخوابم؛ نمی‌دانم...

می‌خوابم حتی اگر ساعتی بعد در اثر برخورده قطره‌آبی چکیده از سقف سوراخ خانه از خواب بپرم...

خوب می‌دانم دیگر یار نیست تا حریم امنم در تگرگ بلایای روزگار باشد؛ باشد باشد باشد غر نمی‌زنم...


🫟 تر...

26 اسفند

مغز ترزده از ریدمان آبی‌ها آب را بر خود حرام کرده تا شاید بتواند با کون گهی به بی‌بی قصه‌های شوم شرقی خود را اثبات کند برای تکه نانی نام‌آوری در میان ثیون‌ها... تخم قائده‌ها بر مزار فرهنگ کشیده شد و به انتزاع تصویر کریه‌ او را در میان دایره نقشیدم تا شاید نقوش سرخ از او دور شود؛ همین‌قدر مضحک؛ همین‌قدر مزخزف...


🛢 خام...

26 اسفند

به‌سان خزنده‌ای که نفت شد چسبیده‌ایم به این خاک سراسر ماتم و به امید روزی که شاید بتوانیم اندک  آرامشی در آن تجربه کنیم شب‌زنده‌داری می‌کنیم...

رقص بر مدار سهو اتفاق می‌افتد یا نه را نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم این رقص در سوگ آن آرزوی دیرین ما نبود...


 

من سوگوارم؛ سال‌هاست سوگوارم به‌سبب آنچه از سر گذشت؛ اما این چه انتظار بی‌جایی است که در این میزگرد مکتوم می‌خواهید زانوی غم بغل گرفته و ناامیدی را تکثیر کنم؟ نه؛ من می‌خندم، با فرزندان معنوی‌ام شوخی می‌کنم؛ امید را تزریق می‌کنم؛ حتی شعف و پویایی را؛ چون ما باید زنده بمانیم و حتی تا جایی که می‌شود زندگی کنیم؛ حتی با رنج...

نمی‌خواهم بگویم رنج حق ما است؛ یا با رنج به‌دنبال اعتباربخشی به این زیست سرشار از ریسک باشم؛ اما حقیقت این است که ما در سوگ رقص خشم را به‌نمایش می‌گذاریم؛ تا روزی که جهان بفهمد ما دیوانگان خفته در بطن بیداری به روزی که بی‌دار شویم فکر می‌کنیم؛ پس پیش از مرگ به زندگی و تمام فرازونشیب‌هایش اعتبار می‌بخشیم...

پای بر زمین می‌کوبیم به‌سان سربازان ارتش فرهنگ؛ پای بر زمین می‌کوبیم حتی به‌سان رقاصه‌ای در قلب اسپانیا؛ پای بر زمین می‌کوبیم به‌سان مادر داغدار خون‌خواه...

ما زنده می‌مانیم؛ زندگی می‌کنیم؛ آری به کوری چشم تمام آنان که چشم دیدن زندگی کردن ما را ندارند...


به قلاب خیال چنگ می‌زنی برای هم‌آغوشی خفته در دل رنگ‌ها و در هم تنیدگی بافت‌ها و آنچه حاصلش است تنها هل دادن بی‌گناهی دیگر جلوی گلوله است...

آنچه تو به‌عنوان آتو از آن یاد می‌کنی شاید روزی تمام عشق یک مرد و زن در زندگی بود که جز آزادی چیزی در سر نداشتند...

اما کثافت‌هایی مثل تو آن را تبدیل به ابزاری برای رسیدن به خواسته‌های خودشان کردند...

نفرین بر وجودتان که عشق را هم بازیچه کردید...


مرا مار متصور شدی و به سوی مرام مراعات‌شده هل دادی اما تو کدامی؟ همان ثالث کذب با دسته پولی چرک‌آلود که می‌خواستی بشورانی مرا سمت ثالث حاضر و اما نمی‌دانی آن کلاه سیاه را باید روی سر دیوانگان آسیب‌دیده از نظم نوین قرار دهی؛ به سهو می‌سرم به سوی سرم زدن بر مزار فرهنگ...

آری به‌دنبال زنده کردن مرده‌ها هستم به‌سان مسیح...


تو به دهان‌بند خودساخته چنگ زده‌ای که چه بشود؟ کجای دنیا را بگیری؟ چه بکنی اصلاً؟ مگر نمی‌دانی جنایتکار جنایتکار است؛ حتی اگر در این دنیای کوفتی پر از ظلم یک نفر هم  نباشد که به جنایتکار بودن او اقرار داشته باشد؟


قطعاً کسی که می‌خواد با من وارد رابطه بشه یه تخته‌ش کمه؛ چون نه قیافه دارم؛ نه پول دارم؛ نه وقت دارم؛ نه عقل درست حسابی دارم؛ نه اخلاق خوبی دارم؛ کارمم در اولویته همیشه برام و زندگیمم روی مدار تنش می‌چرخه و یه جورایی راهیم که دارم می‌رم قماره؛ کلی دلیل دیگه هم وجود داره که فقط ممکنه یه آدم که مغز خر خورده باشه بخواد با من وارد رابطه بشه...

به قول یه بنده‌خدایی تو و شاید تمام هنرمندای زیرزمینی رو فقط میشه از دور دوست داشت و تحسین کرد...


🪾 تمنا...

25 اسفند

کهنه‌سرباز راه فرهنگ و عبور از منحنی تکرار برای بار هزار و یکم و شمسی که قمر در آغوش دارد و تراوش دو هذیان بر مغز دو چرت جاری بر لب چرک از عفونت جاری در رگ‌های قدرت...

دندان به جگر بگذار سهو؛ پاشنه‌آشیل آش‌خورها بر  محور سوگ نمی‌چرخد؛ به همین خاطر است که بدل به سوگ می‌زنند...

چرخ کدام است؟ عبارات نامفهوم؟ شرم حضور؟ عذر باقی از صلابت درباریان؟ رقص بر مدار سهو؟ آشوب در دل بحران؟ رهبری که راوی روایت‌های پوچ است؟

تفنگدار زخمی از زخم قدرت؟ ترور بیولوژیک؟ پوزخند پنهان سیاسیون به هنر؟ فردای بی‌فردایی؟ امروز خفته در دل شب؟

کدام احساسی تو سهو؟ کجای این تاریکی ایستاده‌ای که دردش را حس نمی‌کنی؟

بانوی خیال تمنای وصال تو را دارد؛ رقص بر مدار کدام سهو سریده در سوگ را به من می‌خواهی تحمیل کنی؟ ریش برای که گرو گذاشته‌ای؟ نمی‌خواهی؟ نمی‌خواهی؟ نمی‌خواهی؟ باشد باشد باشد...


 

گاهی زندگی واقعاً برای کسی که وسواس جبری داره سخت میشه؛ وقتی داروهات قطع شده و تو مجبوری با فعالیت‌هات و درگیر شدن با خلق اثر و هنرت با این هیولا مواجه بشی و از هر چیزی که فکر می‌کنی ممکنه تشدیدش کنه دوری کنی...

مثلاً به این فکر می‌کنی چرا دندون‌پزشکت اون دفعه موقع کشیدن دندونت «رفیق» صدات کرد مثل چپ‌ها! یعنی اون می‌دونست باورهات به راست‌ها نزدیکتره با اینکه راست نیستی و از هر کنشی که چپ‌ها و مخصوصاً چپ‌های افراطی انجام می‌دن گریزانی و حتی اعلام انزجار می‌کنی؟

یا اون یارو که فلان چیزو گفت یعنی داشت به تو تیکه می‌انداخت؟ این یه بخشیش به این برمی‌گرده که بنا به دلایل مختلف از جمله شناختت بابت هنرت و ... ممکنه کسی رو نشناسی و اون دقیقاً تو رو بشناسه! و خب در چنین لحظه‌ای فکر می‌کنی یعنی اون متن‌هام رو خونده؟ کتاب‌های الکترونیکی چی؟ طراحی‌هام رو دیده؟ توییترم؟

اینجا اون یکی شخصیت محافظه‌کارم قد علم می‌کنه و می‌گه: هی پسر مگه مرض داری که شناس فعالیت می‌کنی؟

اون یکی دیگه از اونور می‌گه: نه دیگه اگه شناس فعالیت نکنه می‌گن توطئه‌ای در کاره...

اون یکی که اونور پشت لپ‌تاپ نشسته می‌گه: خودش بارها گفت از شهرت می‌ترسه...

اون که داره با عصبانیت پشت تلفن می‌گه «خانم محترم این...» یه لحظه سرش رو سمت جمعیت می‌چرخونه و می‌گه: با من کاری داشتید؟ و بدون منتظر موندن برای جواب به تماس تلفنی برمی‌گرده...

آیفون به صدا در میاد... برای بار چندین هزارم از این مسئله استرس می‌گیره و حتی بابت اینکه الآن گفته استرس می‌گیره هم استرس می‌گیره! 

اون یکی از آشپرخونه در حالی که داره برای بابا سوپ درست می‌کنه می‌گه: خب مرض داری از ترس‌هات بگی تا باعث بشه نشخوار فکری بعدش سوراخت کنه؟

اون که داره ظرف می‌شوره می‌گه: تو این فسقله آشپزخونه می‌ذاشتی من ظرفا رو بشورم بعد بیای آشپزی کنی...

اون یکی می‌گه میس‌کال داری...

این یکی که کنارم ایستاده می‌گه: به ناشناس جواب نمی‌ده...

جواب می‌ده: نه این سیوه...

می‌گه: اسمش چیه؟

می‌گه نوشته ...

می‌گه: نه اینو اصلاً سیو کرده جواب نده...

اون یکی می‌گه: ساعت چنده؟ وقت داروهای بابا نشده؟

اون یکی می‌گه: آلارم گذاشته نگران نباش...

اون یکی می‌گه موعد قسطت فرداست...

این یکی می‌گه: کارتش فقط 63 ریال موجودی داره...

اون یکی می‌گه: خب چه باید کرد؟

این یکی می‌گه: نمی‌دونم...

و من از این همه شخصیت و چرندیاتشون کلافه می‌شم و کاپشنم رو می‌پوشم و میرم تو بالکن که یه سیگار بکشم...


داشتن سایت تو ایران و با هاست ایرانی که در شرایط اینترانت ملی هم در دسترس باشه واقعاً خود عذاب الهیه... یا گرونن یا قطعن بیشتر اوقات و نوسان شدید دارن در این قطع و وصلی... خیلی از اسکریپتا باید روی هاست اجرا بشه ولی انگار باید به این فکر کنم که فقط وبلاگ رو ادامه بدم...



00:00:00

نصب وبلاگ سهو

۱
وبلاگ سهو را با مرورگر Google Chrome باز کنید.
۲
روی منوی در بالای Chrome بزنید.
۳
گزینه Install app یا افزودن به صفحه اصلی را انتخاب کنید.
۴
در پایان روی Install یا نصب بزنید.
۵
بعد از نصب، آیکون سهو روی صفحه اصلی گوشی شما قرار می‌گیرد.