جایی نوشتم که بدن زن یک اثر هنریست؛ نمیخواهم بگویم حرفم را پس گرفتهام؛ بلکه میخواهم تاکید کنم که حرفم با تمثال آغشته به سهو تو ابد تثبیت شد...
اما زن در این زندگی نکبتبار میان این ملاعین بدن را پس میگیرد و مرد خاک را...
شاید شعرا بتوانند برایت شعر بسرایند؛ ولی من برایت شعر میشوم...
آنچه بر من گذشت را به آب گفتم؛ آب به ریشهی نهالی رسید؛ نهال درخت شد؛ درخت میوه داد؛ کلاغی منقار به میوه رساند و تا روز مرگش خون گریست...
رقص بر مدار سهو اتفاق میافتد یا نه نمیدانم؛ ولی این رقص سوگ آن آرزوی دیرین ما نبود... هرچند شش ماه طول میکشد مدار معکوس...
