
مرا مار متصور شدی و به سوی مرام مراعاتشده هل دادی اما تو کدامی؟ همان ثالث کذب با دسته پولی چرکآلود که میخواستی بشورانی مرا سمت ثالث حاضر و اما نمیدانی آن کلاه سیاه را باید روی سر دیوانگان آسیبدیده از نظم نوین قرار دهی؛ به سهو میسرم به سوی سرم زدن بر مزار فرهنگ...
آری بهدنبال زنده کردن مردهها هستم بهسان مسیح...

تو به دهانبند خودساخته چنگ زدهای که چه بشود؟ کجای دنیا را بگیری؟ چه بکنی اصلاً؟ مگر نمیدانی جنایتکار جنایتکار است؛ حتی اگر در این دنیای کوفتی پر از ظلم یک نفر هم نباشد که به جنایتکار بودن او اقرار داشته باشد؟
قطعاً کسی که میخواد با من وارد رابطه بشه یه تختهش کمه؛ چون نه قیافه دارم؛ نه پول دارم؛ نه وقت دارم؛ نه عقل درست حسابی دارم؛ نه اخلاق خوبی دارم؛ کارمم در اولویته همیشه برام و زندگیمم روی مدار تنش میچرخه و یه جورایی راهیم که دارم میرم قماره؛ کلی دلیل دیگه هم وجود داره که فقط ممکنه یه آدم که مغز خر خورده باشه بخواد با من وارد رابطه بشه...
به قول یه بندهخدایی تو و شاید تمام هنرمندای زیرزمینی رو فقط میشه از دور دوست داشت و تحسین کرد...
کهنهسرباز راه فرهنگ و عبور از منحنی تکرار برای بار هزار و یکم و شمسی که قمر در آغوش دارد و تراوش دو هذیان بر مغز دو چرت جاری بر لب چرک از عفونت جاری در رگهای قدرت...
دندان به جگر بگذار سهو؛ پاشنهآشیل آشخورها بر محور سوگ نمیچرخد؛ به همین خاطر است که بدل به سوگ میزنند...
چرخ کدام است؟ عبارات نامفهوم؟ شرم حضور؟ عذر باقی از صلابت درباریان؟ رقص بر مدار سهو؟ آشوب در دل بحران؟ رهبری که راوی روایتهای پوچ است؟
تفنگدار زخمی از زخم قدرت؟ ترور بیولوژیک؟ پوزخند پنهان سیاسیون به هنر؟ فردای بیفردایی؟ امروز خفته در دل شب؟
کدام احساسی تو سهو؟ کجای این تاریکی ایستادهای که دردش را حس نمیکنی؟
بانوی خیال تمنای وصال تو را دارد؛ رقص بر مدار کدام سهو سریده در سوگ را به من میخواهی تحمیل کنی؟ ریش برای که گرو گذاشتهای؟ نمیخواهی؟ نمیخواهی؟ نمیخواهی؟ باشد باشد باشد...







