- عاشق‌پیشه‌ای چون تو چگونه تجرد را تحمل می‌کند؟

- به‌سختی...

- چرا همسری اختیار نمی‌کنی؟

- کدام دیوانه‌تر از منی پیدا می‌شود که با من به سوی مسلخ عشق راهی شود؟

- مسلخ؟

- دفتر کهنه‌ی زیر میز را بردارد...

- خب؟

- ورق بزن...

- عجب...

- می‌بینی؟ از هر صفحه‌اش خون می‌چکد... حال جوابت را گرفتی یا...

- گرفتم...

تا بیخ خانه به‌قصد توبیخ نفوذ کردی؛ این رصد تمام‌عیار بهر چیست؟ به‌دنبال چه می‌گردی؟ من همینم که می‌بینی؛ همین پخش‌و‌پلای مطلق دیوانه که پرت‌و‌پلا می‌گوید و نامش را مکتوب کردن هذیان گذاشته...

تو ای خواننده؛ تو می‌دانی این دیوانه‌تر از منِ مالیخولیا گرفته از ترس سقوط، به‌دنبال چه می‌گردد؟

ماسیده به کنج خانه ملتمس موریانه‌ها را در آغوش می‌کشم تا شاید کمی عطر همبستگی به تنم بچسبد و بتوانم کمی حداقل کمی از این تارک دنیا به‌رسم خط‌کش‌های چکسته‌ی جغرافیا بودن دست بردارم...

حال اگر زنی به قول فرنگی‌ها تاپلس شود بنیان‌های فکری اسلامیون به لرزه می‌افتد؟
من فاتحه‌ی آن مومنی را می‌خوانم که می‌خواهد با دو پستان عریان کافر شود...