به رعش تن بر مدار سوز سوگند سوگوار سوگ خودم هستم بیش و پیش از هرکسی؛ چون روزی صد من در من میمیرد...
اخبار را دنبال نمیکنم؛ به کیف و کفش و کلاهم هر چه در این دنیای لعنتی میگذرد... فقط داخل پرانتز بگویم: نفرین بر سیاست و سیاستمداران این دنیای لعنتی...
تا بیخ خانه بهقصد توبیخ نفوذ کردی؛ این رصد تمامعیار بهر چیست؟ بهدنبال چه میگردی؟ من همینم که میبینی؛ همین پخشوپلای مطلق دیوانه که پرتوپلا میگوید و نامش را مکتوب کردن هذیان گذاشته...
تو ای خواننده؛ تو میدانی این دیوانهتر از منِ مالیخولیا گرفته از ترس سقوط، بهدنبال چه میگردد؟
ماسیده به کنج خانه ملتمس موریانهها را در آغوش میکشم تا شاید کمی عطر همبستگی به تنم بچسبد و بتوانم کمی حداقل کمی از این تارک دنیا بهرسم خطکشهای چکستهی جغرافیا بودن دست بردارم...