- عاشقپیشهای چون تو چگونه تجرد را تحمل میکند؟
- بهسختی...
- چرا همسری اختیار نمیکنی؟
- کدام دیوانهتر از منی پیدا میشود که با من به سوی مسلخ عشق راهی شود؟
- مسلخ؟
- دفتر کهنهی زیر میز را بردارد...
- خب؟
- ورق بزن...
- عجب...
- میبینی؟ از هر صفحهاش خون میچکد... حال جوابت را گرفتی یا...
- گرفتم...
معشوقی نیست؛ عاشقانههایم را سمت کوه فریاد میزنم...
به رعش تن بر مدار سوز سوگند سوگوار سوگ خودم هستم بیش و پیش از هرکسی؛ چون روزی صد من در من میمیرد...
اخبار را دنبال نمیکنم؛ به کیف و کفش و کلاهم هر چه در این دنیای لعنتی میگذرد... فقط داخل پرانتز بگویم: نفرین بر سیاست و سیاستمداران این دنیای لعنتی...
تا بیخ خانه بهقصد توبیخ نفوذ کردی؛ این رصد تمامعیار بهر چیست؟ بهدنبال چه میگردی؟ من همینم که میبینی؛ همین پخشوپلای مطلق دیوانه که پرتوپلا میگوید و نامش را مکتوب کردن هذیان گذاشته...
تو ای خواننده؛ تو میدانی این دیوانهتر از منِ مالیخولیا گرفته از ترس سقوط، بهدنبال چه میگردد؟