اما زن در این زندگی نکبتبار میان این ملاعین بدن را پس میگیرد و مرد خاک را...
شاید شعرا بتوانند برایت شعر بسرایند؛ ولی من برایت شعر میشوم...
آنچه بر من گذشت را به آب گفتم؛ آب به ریشهی نهالی رسید؛ نهال درخت شد؛ درخت میوه داد؛ کلاغی منقار به میوه رساند و تا روز مرگش خون گریست...
رقص بر مدار سهو اتفاق میافتد یا نه نمیدانم؛ ولی این رقص سوگ آن آرزوی دیرین ما نبود...
الههی ما شاید معترض بود و یا شاید حتی سیاسی به معنای جنگ میدانی؛ طبق فالوئینگهایش میگویند پادشاهیخواه بود؛ اما آن روز در صحنهی نزاع و جنگ و اعتراض میدانی نبود؛ ولی قربانی همان تفکری شد که بر مغز پوسیدهی جاعلان نور حاکم بود و هست...