عبور از لبهی زبر حیات در این بعد از هستی که اسیرش هستیم مانند خندیدن در حالی است که در جهنم سوزانِ وعدهدادهشده، داریم کباب میشویم.
قسم به روح پاک مبارزان راه انسانیت و آزادی که به دست دژخیمان عالم خودکشی شدند؛ باید گریست و در محفل عشاق راندهشده از درگاه هنر به سوگ نشست و ضجه زدن ادبیات را نظاره کرد و پیراهن چاک داد و لطمه به صورت زد و فریاد برآورد که این چه بزم شومی است که تمامیتخواهان دنیا برای بشر ضعیف و آسیبپذیر تدارک دیدهاند.
زندگی برای آنکه سکوت و اندیشهاش زودبهزود باهم همبستر میشوند آنقدرها صاف و ساده و آسان نیست. پیچیدگیهای ذهنی و افکار ازهمگسیخته آنهم وقتی با چند اختلال روانی درگیر هستی، باعث کشیده شدن رُست روحت شده و تو را بدجور در مضیقه قرار میدهد؛ آنوقت است که دوست داری کلهی کسانی که با زدن برچسب داشتن اختلالها و بیماریها به خود قصد خاص جلوه دادن خویش را دارند را از جا بکنی.
وقتی فشار در ناحیهی سرم زیاد میشود و هرلحظه فکر میکنم الآن است که مغزم متلاشی شود؛ چارهای جز پناه آوردن به این صفحهکلید سادهی پنجدلاری ندارم.
پس مینویسم، مینویسم و مینویسم تا راهی باشد برای حفظ تعادل روانیام...
تو فکر کن به دروغ گفتم قهوه و زعفرون که بار عمدی بودن از روش برداشته شه و آسیب نبینه همون که خواسته آسیب بزنه بهعمد و نگفتم زهر و گلاب و قهوه و سینه سپر کردم جلو یه سری خودی که سنگشون نخوره به شیشهی عمر طرف... دلم سوخت... خودم رو قانع کردم که حتماً کسی مجبورش کرده... بعد همونا واسه من تو لفاف کلام پیغوم پسغوم میکنن و تهدید که آبا از آسیاب بیفته میایم سراغت... چقدر بعضیا واقعا وقیحن که لطف میکنی بهشون و در عین حالی که برات ناامن بودن بهمهر امن میمونی براشون و اینطوری وقیحتر میشن... هذیونه اصلاً بهدل نگیر... شرف که ندارید؛ به خودتون حداقل رحم کنید زنبارههای مفنگی آفتزاده...
تو ماسک فیک زدی روی خودت و تمام تلاشت رو میکنی جدیت بگیرن؛ من ماسک لایت زدم روی هنرم و تمام تلاشم رو میکنم جدیم نگیرن... چون جدی گرفتن اون آثار و بعضی از این متون عوارض داره... در غیر اینصورت اگه نیم ساعت کنار زندگیم وایسی مجبور میشی پا به فرار بذاری...
کسی که ماسک میزنه به صورتش و اسلحه میگیره دستش، ترسناک نیست؛ بلکه ترسوئه...
همراه گربهگیر نمیکنه؛ تو رهایی نجاتت میده... اگه کسی کمک کرد و سعی کرد پاگیرت کنه بدون نقشه شومی توی سرشه... من با نگاه شک میگم؛ تو اعتماد بیجا بکن و آسیب ببین... من اون روز دوست ندارم بگم دیدی گفتم؟ نه بدم میاد؛ ولی خب به خودت بیا؛ همراه واقعی تو رهایی دستت رو میگیره نه که مجبورت کنه کاری کنی... اینا موجوداتی هستن که بهت حق خودتم بدن طوری القا میکنن که دارن بهت لطف میکنن... پخش و پلا میگم تو خودت سهمت رو بردار از کلامم... دونیت و کارت و ... بود و مدعی همراهی حتی بدهی خودش رو نداد؛ ولی اونی که بدهی نداشت بهم کنارم بود...

















