یه سری کارا هم هست که ذوقش رو داری ولی میدونی یه مشت مزاحم نمیذارن اتقاق بیفته اونطوری که باید و شاید... کلافگی که سر این مسئله به زندگی من تحمیل شد رو برای تمام اون مزاحمها در زندگیهاشون آرزو میکنم...
وقتی صدبار زنگ زدی و جواب ندادم باید بفهمی تمایلی به پاسخ دادن تماست ندارم و باید بری پی کارت... خیلی وقتها هم هست که جواب پیام شاید بدم؛ ولی تمایلی نداشته باشم تلفنت رو جواب بدم و یا باهات دیدار داشته باشم... دست از سر من و زندگیم بردارید... خودم اونقدری گرفتاری دارم که حال و حوصلهی شما آدمای سراپا داستان و دردسر رو نداشته باشم... ناامن بودن شما خیلی وقته بهم ثابت شده...
تشک تا خیال تخت ربودهشده از اعصاب آرام راوی قصهی بیکسی فرو میرود در خود و خواب و خوراک را میگیرد از مخاطبی که دوست دارد مخاطب خاصم باشد... او میدود بهسوی عشق و منِ لتوپارِ هجوم اعداد به زندگیام، برای اعداد ناچیزی که شام یک شب عدهای از خلقالله است در باتلاق غصهها فرو میروم... حیف سهو؛ حیف که در این دیار برای شرافت پولی پرداخت نمیشود...


