آرتمیس؛ وقتی اشکآورا رو زدن بذار بیان بیرون فقط؛ بعد از دو سمت ماشینها رو هدایت کن راهو ببندن؛ تا صد متری انبارم بچههای زمین دنبالشون کنن... تا جایی ریسک کنن که برن رو پالتها... کف پالتا پره؛ وقتی مطمئن شدی بچههای زمین به اندازه کافی دور شدن از پالتها؛ ریموت رو بزن... ماشینها رو هم بپا سریع دندهعقب بیان...
اکیو داشی... کف پوتینمو نیگا... سر میدم سمتت... پره سلاح... بگیرش؛ من برم یه سیگار بکشم بیام... نگران دفتر پوریم نباش حالا حالا پره... میرم میام بعد برو بریمش...
مقر دشمن مثل هود خودمون امنه برامون....
صدر خبرن هجوم بیاریم صدالبت...
من؟ در صدد مرگ...
و اما تو...
چگون؟
میمهای محمد پس گیرم از خودت و فرقهات و تلفت کنم به یک بُر زدن حروف حرامی...
بیزارم؛ زار نمیزنم؛ نعره میکشم بهقصد انهدام... بیزارم از شما متشرعنماهای با ریش و انگشتر و تسبیح در ظاهر و نوشندگان خون خلق خدا در خفا... بیزارم از مثلاً مبارزانی که آنسوی دنیا فرمانهای تروریستی صادر میکنند در حالی که اگر اینجا بودند سلام فرمانده را ریمیکس میکردند... بیزارم از متوقعانی که فکر میکنند هنرمندان داخل ایران جیمزباند یا هیتمن هستند... بیزارم از شمایی که پیش ما به حکومت فحش میدهید از تجمعات شبانه نمیشود بیرون کشیدتان... بیزارم از شما که ورق برگردد شش تیغ بهدنبال حل شدن در دستگاههای امنیتی حگومت بعدی خواهید بود... بیزارم از این شرایط که برای ایرانی جماعت رقم خورده... بیزارم از اینکه در برههای از تاریخ بهدنیا آمدهام که بیشتر از ذوق هنری خود باید به مبارزه با جریانهای مخرب فکر کنم... بیزارم از کسانی که نمیفهمند این بچهها اگر قرار بود به کاغذبازیهای اداری اهمیتی دهند تیغشان زیر گلوی دشمن نبود... بیزازم از وهم جمعی این جماعت بیاطلاع نسبت به یک مشت رپر که مطرودان این مملکت هستند از همه سو ولی سرپا ایستادهاند بهسان چریکی که میان جمعی از گرگها و دشمنان در سوز سرما با یک فشنگ در تفنگ تنها افتاده... بیزارم از مدعیان بیسوادی که هیچ نمیدانند و فقط بهسان ابلههان چاک دهان را برای اظهارنظر در مورد هرچیزی باز میکنند... بیزارم حتی از کسی که این متن پر از خشم معتبر را با نفرت از نویسنده میخواند... بیزارم از کسانی که افرادی را جیرهخور مینامند که گاهی چند شب گرسنه میخوابند... انسان برای من تمام شده؛ ابرانسان میطلبد این جو پر از سم خبری... اگر هستی؛ برخیز... ●●●
خوب میدانم دلت میخواهد من را هم به حکومت وصل کنی ولی دستت به جایی بند نیست... ولی بهرسم عمو مارشال پیش میرویم که کمی بتوانی آرام شوی... حال به چند سخن از بزرگان نظام اشاره میکنم که کمی بتوانی متصور شوی من از حمایت حکومت برخوردار هستم... در آنجا که فکر نمیکنید ما در کنار شما هستیم... دوران بزن و دررو تمام شده... بزودی آحادی از آزادگان جهان بخشی از ماموریت الهی انتقام... بگذریم؛ به آن پت*اره هم بگو به حصار انسانی که دور من کشیده دلخوش نباشد؛ تمام آنان شناسایی شدهاند... درضمن هر دست از پا خطا کردنی مساوی ورود گاردهای ویژه چریکهای فرهنگی است... دست از پا خطا کنید تا درهای جهنم به رویتان باز شود و زودتر به گور سپرده شوید...
خبائثی که اینجا از جوانان ما انتظار داشتند سینه سپر کنند و شعار سر خم قدغن میدادند... حتی در آنسوی مرزها حاضر نبودند در تجمعات ایرانیان شرکت کنند... تعداد حضور مجموع آنها کمتر از انگشتان یک دست است... زیرا خوب میدانستند ممکن است گیر پاکسرشتانی که ذات پلید آنان را میشناسند بیفتند و شلوار از پایشان در آوزده شود... تروریستهای بیبته...




