یخ بر پوست در حیات یا یا یخ بر جسم در وفات؛ این نگاه شهوانی یا آن نگاه عرفانی؛ چشم منور شده به نور حق یا پر شده از شرارههای آتش یار...
بدون علامت سوال و بدون پرسشمحوری میشود بدل زد از رد و خط بحران به آنچه بدنِ عریان است بهظاهر اما معمای خلقت را در خود جای داده...
خاطرجمع کردن کواکب از حبوط آدم و خاطر جمع بودن شیطان از فریب حوا و آدم و این بشر مثل خر در گل مانده و باتلاق ترتیب داده شده و دست و پا زدن احمقانه و بمب و موشک و نبود پوشک کودک و استمنا در نبود یار و بیمنطقی فلاسفه و سیاست کپک زده و مستی دولتمردان و همه و همه را یکجا میشود گذاشت روی میز و گفت: این دنیای کثافت شما یکجا چند؟
حال یخ میان قفسهی سینه بگذاری و تا شرمگاه بکشی و باقی ماجرا چه فایده وقتی یارت یار تو نیست و چشم به آن دیگری و داشتههایش دوخته؟
نه اشتباه نکن؛ من اهمیت دادن به جزییات در رابطهی جنسی را کوچک نمیشمارم؛ بلکه دارم این حقیقت را در صورتت میکوبم که از قدیم گفتهاند: بیمایه فطیر است...
حال تو تا صبح صد نطق کهنه بیاور و بازنطق کن؛ جهان بر مدار پول میچرخد جان من...