چهرهی زرد رنگپریدهام را نظاره کرد و گفت: طلسم مرگ برایت بستهاند؛ تو به چه طلسمی چنگ انداختهای که هنوز زندهای؟ گفتم: طلسم نیست؛ دعای خیر مظلومان است که نگهدار من میان این باران بلاست... بلانسبت حقجویان اگر میدانستم موضوع دیدار پرداختن به حال جسمی و روحی من است و با آنکه به جادو مشغول است میخواهیم دیدار داشته باشیم هرگز با این دوستم همراه نمیشدم؛ که رو نمیاندازم برای حل مشکلات جز بر خدا... آرامش شب و انتظار برای چهار ساعت تا صبح وقتی تا ساعت صفر قرق شده خانه توسط اصوات دشمن... مرگ بر ستمگران در تمام عالم امکان... خفه شدهام زیر فشارهای دشمن که با تمام ابزارهایش به سراغم آمده... من یک هنرمند تنها با یک حکم تا ابد و آنسوی ماجرا جهانی از اوباش و حقوقدان و پلیس و قاضی فاسد ولی خب خیالی نیست وقتی فریاد اعتراضم به گوش حاکم رسیده... بازی در زمین غلط ممکن نیست برای آنکه قائل به زمان و مکان نیست... بچرخید تا بچرخیم دور این آتش مطلق شر که ترسی نیست جز از ناظر مطلق... تا بندندان مسلحید؟ تورقی به تاریخ بنما؛ جدم پشتش هنگام جنگ عریان از ادوات دفاعی بود... دشمن که جای خود دارد؛ ضدفرهنگ دشمن آسیبی وارد کرده که حاصلش هر شب جلویم رژه میرود... جهانتان متلاشی بیبتههای پفیوز که انسانها را به چاه میاندازید با مخدر و الکل و این قبیل آشغالها... مرگ بر اصل و فرعتان تا قیامت... باران بلا بر زندگیتان ارزانی باد و باد هدیه به ما و طوفان بر کسب و کار و زندگی و هرچه به شما ربط دارد...
سهو - امضا با خون

