به قصد غصب آنچه در ظاهرم حقیقی نبود پس از حمله به حجاب هویت هنریم؛ انتحار را در آغوش کشیدم و کشتم خود غیرحقیقیام در انظار را و به عریانی کلام امروز سوگند که گویی یک کوه از پشتم برداشته شده... کاخ سبز و رسم سید از ازل تا ابد ولی مطرود در زاویهی دید شبمحوران حضور خشم را نعره میزند؛ و فتنهگر گر به هراس قانون هم سر جایش بنشیند باز جای شکرش باقیست و باقی میشود باغی از رحم در مهر که پاییز به سوی درختان گام برمیدارد... نمیدانم به بداهه باران را طلب میکنم اما آیا خدا کمی حداقل کمی رحم میکند به من و امتحان پس امتحان برایم ردیف نمیکند؟ نمیدانم جاسوسیسی ببخشتید جاسوئیچی منقش به موریانهها که عین حقیفت را به بصیرذهنان هدیه میکنند و ناامیدی به آنچه نامش آبادی این خاک پر گهر است... هذیان مکتوب میکنم بهرسم قانونهای نانوشتهی سهو... چیزی نیست... سخت نگیرید... به همین سنگینی سر و معده و درد شکم و یک ساعت خوابی که با تهاجم از من ربوده شد و وای به حال آنکه این مظلوم را آزار میدهد... وای...

