به متراژ زبان درازت برای شریعت طناب دار را برای خودت می‌بافی و ارتداد احراز شده‌ی لنگ منقش شدن به مهر برنجی مجتهد... آه چه احمقانه دلخوشی به آن آشناهایی که گر کار بیخ پیدا کند حتی حاضرند به تو فحش ناموسی بدهند... نمرود با تمام نمرود بودنش به پشه‌ای مغزش نیمرو شده؛ توی یه لا قبای دوزاری لنگ نان مظلوم که جای خود داری... بترس؛ بترس از نفرین مظلوم که گر دلی را به درد آوردی و راحت خوابیدی یعنی انسانیت در تو مرده و روزی هر آنچه به ناحق ستاندی را با چرک جاری از رگ‌های اقتصاد مسموم بالا می‌آوری... وای که قلم چقدر بد به کین می.چرخد گاهی و یادم می‌رود نیک‌سگالی را و آن هیبت وحشتناک سهو را ندیدی بچه جان... و امیدوارم هرگز نبینی... این‌ها که صرفاً چند قلم چرخاندن به‌سبب کنترل آشوب‌طلبی احتمالی است...