تمام تلاش‌تان را کردید؛ در این اواخر که دیگر از هیچ تلاشی برای کاشتن بذر شک در دل دوستانم و مرتبط کردن من با جریانات متصل به خودتان فرو گذار نکردید... هر خط و شعرتان را آغشته به بویی از من کردید؛ رفرنس به گذشته دادید؛ در لفاف کلام اشاره و حتی تهدید کردید... غافل از اینکه من نان دل می‌خورم و شما نان شر... یا سهو را نمی‌شناسی یا واقعاً می‌دانی با چه ابردیوانه‌ی تخریب‌گر در سطح کلان و در عین حال سازنده در سطح کلان مواجهی که این‌طور سراسیمه در حالی که خودت داشتی غرق می‌شدی سعی می‌کردی من و جریانم را هم با خودت پایین بکشی... بپرس؛ در این روزهای آخر از آنان که مطلعن هستند بپرس... بپرس که چه‌ها کرده‌ام؛ چه کارهایی از دستم بر می‌آید و چطور اشراف کامل به تمامی فنون مربوط به انهدام یک تشکیلات مخرب دارم... کودن؛ تو بنای در افتادن با کسی را کردی که هنوز هم نمی‌دانند چرا اعتبار بخشید به او عزیز مملکت... از آن زنک بو گندوی همشهری من هم می‌توانی بپرسی... اراده کنم نباشد کسی نیست... کودن به خون ببین چه کردند اجدادم؛ که بودند چه بودند و چه در تاریخ رقم زده‌اند... من هنوز هم قصد ندارم در این مرحله از مجموعه مسکوت به جزییات بیشتری اشاره کنم... عام نمی‌دانند چه می‌گویم؛ توی مدعی خاص بودن هم نمی‌دانی... اما آنان که به اشاره‌ای رگبار واژه‌ها را سمتت حواله می‌کنند خوب می‌دانند چرا من را رفرنس قرار داده‌اند... چون چه به شرف؛ چه به علم؛ چه به هر نیک‌سگالی دیگر اعتماد دارند به سهو... و اما خواهم گفت... همه چیز را خواهم گفت... فکر نکن خوشحالم از اینکه برای انهدام شما و مخصوصا تو برخاسته‌ام... من سال‌ها با صدای تو خاطره داشتم و عمیقاً هنوز هم دوستت دارم... شاید عجیب‌ترین پارادوکس عالم باشد همین که در دل عزیزی ولی عدل فرمان دیگری می‌دهد به مغز... تو همان برادری هستی برای من که با اینکه عزیزی مجبورم متوقفت کنم... نمی‌دانم حس تو چیست؛ ولی من واقعا جز دوست داشتن تو به رسم قلب چیزی ندارم که بگویم؛ اما مغز و منطق فرمان دیگری می‌دهد... هرچند تو از هیچ تلاشی برای آسیب به ما و مردم فروگذار نکردی... حیف؛ حالم مثل حال مگره پس از زمین خوردن اعدامی در سایه گیوتین است...