بیزارم؛ زار نمیزنم؛ نعره میکشم بهقصد انهدام... بیزارم از شما متشرعنماهای با ریش و انگشتر و تسبیح در ظاهر و نوشندگان خون خلق خدا در خفا... بیزارم از مثلاً مبارزانی که آنسوی دنیا فرمانهای تروریستی صادر میکنند در حالی که اگر اینجا بودند سلام فرمانده را ریمیکس میکردند... بیزارم از متوقعانی که فکر میکنند هنرمندان داخل ایران جیمزباند یا هیتمن هستند... بیزارم از شمایی که پیش ما به حکومت فحش میدهید از تجمعات شبانه نمیشود بیرون کشیدتان... بیزارم از شما که ورق برگردد شش تیغ بهدنبال حل شدن در دستگاههای امنیتی حگومت بعدی خواهید بود... بیزارم از این شرایط که برای ایرانی جماعت رقم خورده... بیزارم از اینکه در برههای از تاریخ بهدنیا آمدهام که بیشتر از ذوق هنری خود باید به مبارزه با جریانهای مخرب فکر کنم... بیزارم از کسانی که نمیفهمند این بچهها اگر قرار بود به کاغذبازیهای اداری اهمیتی دهند تیغشان زیر گلوی دشمن نبود... بیزازم از وهم جمعی این جماعت بیاطلاع نسبت به یک مشت رپر که مطرودان این مملکت هستند از همه سو ولی سرپا ایستادهاند بهسان چریکی که میان جمعی از گرگها و دشمنان در سوز سرما با یک فشنگ در تفنگ تنها افتاده... بیزارم از مدعیان بیسوادی که هیچ نمیدانند و فقط بهسان ابلههان چاک دهان را برای اظهارنظر در مورد هرچیزی باز میکنند... بیزارم حتی از کسی که این متن پر از خشم معتبر را با نفرت از نویسنده میخواند... بیزارم از کسانی که افرادی را جیرهخور مینامند که گاهی چند شب گرسنه میخوابند... انسان برای من تمام شده؛ ابرانسان میطلبد این جو پر از سم خبری... اگر هستی؛ برخیز... ●●●

