عدالت زمانی معنا پیدا میکند که تو عادل باشی و خودت بتوانی به عدل با قضایا برخورد کنی؛ اینکه با کسی قرار بگذاری فردا بیا در فلان مکان با هم بتل رپی کنیم و جای دست خالی آمدن بهمنظور بتل با اسلحه به سر قرار بیایی و بگویی چون من زورم بیشتر است پس برنده هستم؛ نامش عدالت و حتی رندانگی نیست... اینکه از جلو با انگ بیایی و از پشت با اتهام هم همینطور؛ در چنین شرایطی ما هم با ترازوی عدالت سراغتان خواهیم آمد... تازه این عین معرفت و مردانگی است... زیرا تو بدون اینکه منبع اتهام مشخص باشد آدمفروشیات را میکنی بدون اینکه ما بدانیم آدمفروش کیست؛ ولی وقتی من شاکی خصوصی مستقیم تو باشم وقتی دلت خواست و زورت رسید هم میتوانی دخل من را در بیاوری... جز آن برهه که بهمنظور عیان کردن ذات پلیدتان خودم را در موضع خنثی قرار دادم در امتداد ماجرا صاف در صورتتان نگاه کردم و حرفهایم را زدم و نوشتم... که اگر آن برههی رندانهی اعتمادسازی وجود نداشت ما امروز در این نقطه نبودیم که هم من زنده باشم و هم شما دستتان رو شده باشد... من کابوسهایی که یک سال در یک شیب کند آرام شد و ضربهای که در اوایل سال جدید به زندگیام وارد کردید را هرگز فراموش نخواهم کرد... و حداقلش در قبال همه شما لال کردنتان برای همیشه در دستور کارم قرار دارد... نتیجتاً من بنا بر آن برهه که بارها تا مرگ پیش رفتم کینه کردهام و بد هم کینه کردهام و تا طول و عرض خودتان و اوباشتان را به هم ندوزم دست از سرتان بر نخواهم داست... این تازه بخش موضوع شخصی است... بخشی که به حقوق عامه مربوط میشود هم با دادستانها در وقت معین به خدمتتان خواهم رسید... دست شما یا به خون آلوده است و یا در جیب ملت بوده... تف بر ذات پلید و کثیف و بیهویتتان بیبتهها... این مردم نمیدانند چرا ما اینطور بد لج کردهایم و به قصد کشت به سراغتان آمدهایم... روزی خواهند فهمید...

