خمیازهی مادری که مرا نخواست در روزهای اول تولدم از مهر بود یا اجبار یا عذاب وجدان یا سرمای وجود فرزندی که سالها بعد مطرود اول نام نهاده شد...
هیچ نمیدانم؛ فقط میدانم با هر که به آن مرد و زن ربط دارد و خودشان قهر هستم... هیچ نمیدانم؛ باور کن... نه کینه دارم و نه حتی ناراحت هستم... فقط مانند همان کودک قهر هستم... بازنگشت سهو به آن متروکهی احساسی؛ ولی همیشه بخشی از اندیشهاش را تصویرسازی زنی اشغال میکرد که نخواست او را... حال چه بهاجبار چه به کیف حضور یاری جز پدر کودک... چه میدانم... قضاوت نمیکنم... رها کردم... رها کردم... رها...
سقوط از یکسوی ترازو باز ما را به اخم وادار میکند؛ اما حقیقت این است که آنچه باید درست شود خودش بهخودیخود درست میشود و لازم نیست خودمان را درگیرش کنیم... کم عزیز از دست نداده این خاک پاک و همینالان اگر تقویم جلالی را بازکنی و بهطور تصادفی صفحهای از آن را بازکنی در آن روز جان عزیزی از عزیزان وطن در راه وطن ازدسترفته... باور کن... همین دفاع مقدس خودمان هشت سال طول کشید... قهرم با هر که قطرهای از خون این عزیزان را پایمال کرد... تمام عزیزان در تمام دوران و در تمام دودمانها...