در ملک هنر گر حقگویی بینیاز از اخبار خبر از غیب دهی... این جملهی پیشین برای برادرم بود اما زنبارههایی که فکر میکنند اگر بیزینسمن خوبی هستند میتوانند کافهچی خوبی هم باشند... آنان باید بدانند که خبر از غیب میرسد که از کجا و چه منابعی به کسبوکار خود رونق دادهاند و روغنسوختهی دورریختنی کدام شام مسموم را نذر امامزاده کردهاند... ما میدانیم... آری من میدانم... خبر میرسد از غیب و توی پیزوری تمام عمرت به من بدهکار خواهی ماند... هیچ بخششی در کار نیست... چون هیچ طلبی قرار نیست ستانده شود... اما اگر قرار بر این است که به کسبوکار من حمله کنی به طوفان فرمان میدهد فرزند خلف نوح که بیمحابا به دنیایت وارد شود و کشتی هم که برای ماست... آگاه هستی که چه میگویم؟ شیرفهم بشوی یا نشوی من همان خفاش پنهان میان برگهای خیس درخت نارنج هستم که نظاره میکنم آنچه باید را و آنقدر فرصت دارم که بهوقت نیاز مظلومی به تو گوشزد کنم دست از سر بیکسان برداری بیخرد خردشده در چرخدندههای اقتصاد نابودشدهی ایران... کاری با تو ندارم چون خدا خودش آن پسگردنی که باید را بارها به تو زده... مرد نیستید که هیچ؛ حتی زن هم نیستید... راستش را بخواهی اصلاً آدم نیستید شما موجودات کوچک و پست و حقیر...