خود کار دارم و نیاز به خودکارهای اجارهای شما قلمبهمزدان متعهد به واننایت سر در آخور قدرتهای شکستخورده در گسترهی تاریخ ندارم... هیچ حواستان هست که ما که هستیم یا باید دائم گوشزد کنم به شما؟ هیچ میدانید آوای شرافت ما به عرش میرسد یا باید بیشتر تأکید کنم... هیچ میدانید دعای هزاران مظلوم پشت سرمان است یا باید بیشتر یادآور شوم؟ هیچ میدانید نمیدانید و نمیدانید و نمیدانید و در این وهم دانایی اسیرید و جهل مرکبتان تا فلک رسیده؟ یا باید دوباره و دوباره و دوباره گوشزد کنم که تکریم واژهها و حتی تکریم کتب و نطقهای قدیمی کار ما بود... ای بزرگترین ذات در هنر و تکتابلوی آغشته به خون هزاران بیگناه... ای سهو... کجای این پازل مکتوم حضور داری که این دیوانگان به عقل نمیفهمند که با چه هیولایی طرف هستند؟ ترسناک نیستی اما ابهت وجود آثارت میتواند هر بیسروپایی را به سطوح بیاورد بااینکه کاسهی صبرت از دست این آزارگران ارزان لبریز شده است... خشم نیست در کشکول و تکه نانی هست و سبزی تازه و پنیر... نان که منهای توست و پنیر و سبزی را نوش جان کن و سیگاری بکش و ادامهی این کتاب را به رشتهی تحریر دربیاور که شوالیهی ادبیات دیجیتالی که این بار به چاپ روی آوردهای...
