شمس خوابآلود
تاروت معکوس در میزتحریر
شبهای مسکو
روزهای پاریس
بعدازظهر سگی بابلسر
تن لش چسبیده به کاناپه
کمد خاطرات خاک خورده
پرواز بهسوی برلین
غرب وحشی و شرق غمگین
شمال پر از خاطرات
جنوبی که به حقش نرسید
آشوب در دلوجان به لب آمده
خار پای قدرت در چشم سربازان
سرباز تشنه و قمقمهی خالی
گل مصنوعی آویزان از دیوار
کلبهی خشتی و قمار بر روی جان
من همین هیچ مطلق آویزان از سقف اتاق بیکسی
تو همین شرم عریان در آینهی افکار
او همان قانوننویس عشق گریز
آنها همان انگشتبهدهانهای مبهوت از قلمت
پای قلم شدهی فلسفه
ساق بوقلمون و جشن شکرگزاری
تشکیک در کشیک کشیشهای کلیسا
قاضیهای خسته از ترافیک دستگاه قضا
همین بلوا
همین جنگ
همین آشوب
همین دلهره
همین تشویش
همین خشونت
همین درهمبرهم بودن اوضاع
همین کفیل کافی نبودن
همین حس حبس در انتهای چاه
همین گلایههای سیاهنمایی خطاب شده
همین همین همین
آخ که چقدر دلم تنگ تابستان چالوس است...


