به قلمی که حضور فیزیکی ندارد شرم دارم از تو برای هر آنچه اتفاق افتاده یا نیفتاده... ترس فرزند از پدر... رعش انتقام به کلام... نترسان مرا که من جز تو ندارم کسی را در این وادی شوم...
اشک بر چشم و چشم در عذاب نگاه به متون نامحرم و گوش چرککرده از اجبار شنیدن اصوات بیخردانه... هنوز هم صداهای داخل سرم را با احترام به آثارت با این آثار سخیف خفه میکنم... آخر میدانی در میدانی که مینگذاری شده فقط جدی نگرفتن باعث میشود که ما بتوانیم راحتتر این بیخردی مطلق این بیخردان خفیفلهجه را تحملکنیم... راهی نیست جز یکراه که راه خودم است و نامی نیست جز یک نام که سهو میگویم آن را... من تو و تو من و ما یک روح در دو بدنیم... این چه انرژی عجیبی است که ما را سالهاست مصلوب به هم کرده و بادکرده رگ غیرت غیورمردان این سرزمین هم جلوی این همپیمانی سر تعظیم فرود میآورد... راحت سخن میگویم... راحت حرف میزنم... سکوت و اندیشه زود همبستر میشوند و من ژرژ سیمنونوار به نوشتن این هذیانها ادامه میدهم... تجارت به همراه رسالت و رسالت به همراه تأثیرگذاری در حجمی از هجمهها که حتی دشمن را هم مجبور به تشویق با دودست میکند... طوری که مجبور است میکروفن را زیر بغل بگیرد و برای ما و شرافتمان و هنرمان و تبحر در این هنر کف بزند و کف کند که این کافور آغشته به تن قبل از جدا شدن روح از بدن به چه منظور است و چه میداند دنیاطلب تارک بودن در منحنی تکرار و نوشتن با شکم خالی و شک به اعداد یعنی چه... نگویم یا بگویم گوینده خائف از خرافات است و خاطفانه هراش را با شکوفههای گیلاس همبستر میکند و مشتی دیوانه تلقتلق میکوبند بر این صفحههای حساس به حرارت بدن انسان... همین یک بات یا هر چه نامش را میگذارند میشناختم که مثال زدم... من درویشمسلک دیوانه را چه به تکنولوژی آخر... هرچند هنوز هم من آن پل ارتباطی میان دنیای سنت و هوش مصنوعی هستم و هنوز میدوم تا به هنر مدرن برسم... چه میگویم؟ باور کن خودم هم نمیدانم... باور کن خودم هم نمیدانم پدر...


