شام
شام در عراق و شام... دولت اسلامی خودخوانده... آخر این مذهباندیشی عریان در کلام کار دست من میدهد... باورمندم اما نه آنقدر که مؤمنین مرا بین خود بپذیرند و ناباورم نه در آن حد که خداناباوران با من سر دوستی داشته باشند و به قول یک دوست شوخطبع به خدای آتهئیستها قسم که نمیخواهم اذیتت کنم... فقط لحظهای امان بده شامم را میل کنم و به خدمت شما برسم و ببینم چهکاری با من دارید... وقت خودتان را آخر چرا برای دیوانهای چون من هدر میدهید... با این معده درد کمی میل کردن شام طول میکشد... ارادت...
میغ
آمیخته به مه
آغشته به زبالههای آسمانی
رعش بر پیکر فلسفه برای بار دوم
رسیدن زودتر از موعد
ترس از دست دادن خود
ترس از دست دادن تو
ترس از دست دادن او
ترس از دست دادن خود
ترس از دست دادن او
ترس از دست دادن تو
ترس از دست دادن تو
ترس از دست دادن تو
ترس از دست دادن تو
ترس از دست دادن تو
ترس از دست دادن تو
میگویند هر کمکی بتوانند میکنند و ناگهان رهایت میکنند
ادای کمک درمیآورند و وقتی با یک تلفن میتوانند مشکل را حل کنند انجامش نمیدهند... من که حواسم پرت است و نمیدانم چه کسی در کجا چه غلطی دارد به نام من یا علیه من میکند... راستش اصلاً وقت این فکر کردنهای بیخودی را ندارم... خودم را بستم به کارم و دارم کار خودم را میکنم... یک دیوانهای این وسط باز پیدا میشود که ما را دچار دردسر کند...
نشستهام و دارم ماستم را بدون نان میخورم و یکی از راه میرسد و میگوید فلان و بهمان... درد میکند بدنم... با همین درد هم دارم خلق میکنم... میفهمی یا نه نمیدانم... تو که تمام عمرت در ناز و نعمت بودی و تمام عمرت مورد تشویق واقعشدهای از تمسخر شدن ما چه میفهمی؟ از سرکوب با باتون کلام چه میدانی آخر قربانت شوم... بگذار ما را به حال خودمان و این مقدار طعنه مزن که از تحمل ما خارج است...
آسمان مصلوب به میغ
میخ طویلهی گاوهای انساننما
توهین به خود در آینه
حماقت و اعتماد بیجا
ترس از خودم حتی
آشوب در جان و جان در عذاب
خستهام میفهمی؟ خسته...
نجابتی که از آن سوءاستفاده شده
سابقهای که پاک است و شاهدان آن مخفی در دل شب هستند
آشنا به چهکار من میآید وقتی حسابم پاک پاک است
اعتماد بیجا برای لقمهای بیشبهه
اشک بر چشم و چشم بر مردمی که در حد دفاع از تو حاضر نیستند زبان بچرخانند که نکند جیرجیرکها دم پنجرهی خیالشان مزاحم شوند... هی سهو هی...


