پوست قاب کهنه کنده شد در محور خیال خام پرستوهای شبرویِ جغددوستِ تخمینبه کلامِ خفاشهای خمیرمسلک جهاندوست داروندار ندارِ مداراکن... بوسه بر دار میزند در سبکی اما یک گلاب به رویتان یبوست کافی است تا بخواهد با تمام وجود زندگی کند... انسان است دیگر؛ مرگ را طلب میکند و در اولین تب طناب میاندازد به آسمان برای رهایی... هی سهو هی... ناراحت نشوی اگر دوستت ندارندها... ناراحت نشوی اگر نمیفهمندتها... میدانم الآن میگویی در دل به چه سبب لحن در زبان میچرخاند این صدا؛ اما ناراحت نشو... عزیزدلت هدایت هم همین روزهای بیکسی و بیاقبالی را تجربه کرد... بغص به اشک مصلوب کن که میدانم من عیار رنج تو را قربانت شوم... بیا بیا چند قدمی در هال خانه هم شده قدم بزنیم...


