محکوم به این چهاردیواری و رعش حاصل از قهوه در جان و سیگار و سیگار و سیگار و دود شدن در دویدنهای بیثمر... عیار نبود خود رنج بهذات اما عیار رنج ما بالا بود... شرافت میچکد از برادر و وقاحت میچکد از مسئول... هذیانهای پدر پیر کرد مرا در سی و اند و خواهر میگوید مگر سی و خردهای آخر سن است برادر جان... بوسیدن کلهی زندگی هم رامش نکرد... آدمها خیانت میکنند راحت... قضاوت نمیکنم اما معرفت در گرانی است و باقی ماجرا... هی سهوِ سهلگریز خودآزارگر... چقدر دلم تنگ یک حال خوب و ادراکی ورای این اعداد است... دل میگیرد و میگرید سهو در ته خیال بهرسم بیمعرفی اهل این دیار... بگذریم؛ مردمی که اگر مهاجم مسلح را از آنها دفع کنی هم میگویند حتماً با مهاجم بسته که از خود قهرمان بسازد را با سهو چکار...


