بانو: تب داری مرد چه میکنی با خودت؟
سهو: این هذیانها ارزشش را دارند...
بانو: بیا و صبحانه بخور جانم...
سهو: میل ندارم...
بانو: شب سختی داشتی؛ مزاحمت نشدم...
سهو: مراحمی تو و مرهمی بر زخم...
بانو: این زبان را نداشتی خامت نمیشدم...
سهو: یعنی رهایی و تجرد را معدوم چهار کلام هذیان کردی؟
بانو: تو کی سد کردی راه مرا؟
سهو: پیش از آن میدانستی؟
بانو: آری...
سهو: از کجا؟
بانو: آن یکی دختر خوشگله که پیچاندیاش گفت...
سهو: اوه؛ چه گفت؟
بانو: چرا دست و پایت را گم کردی؟
سهو: اممم...
بانو: گفت تکریم میکند تو را بیش از واژهها...
سهو: کردم؟
بانو: نه بیش از واژهها...
سهو سیگاری لای انگشتان گذاشت و به تراس رفت و روشن کرد... همینطور که پک میزد میگفت: دروغ میگوید رادیو... این جنگها تمام شدنی نیست...
۲۴ فروردین ۱۴۴۱ منزل سهو


