درد میکشم و مینویسم... درد میکشم و خلق میکنم... درد میکشم و نفرین میکنم بهعمد... درد میکشم و بنیانهای وجودتان را نفرین میکنم... درد میکشم و هویتتان را نفرین میکنم... مرگ دوصدباره بر وجودتان... مشتی بیارزش بیهویت هستید... نفرت میپراکنم تا چشمتان در بیاید و بیفتد در بشقاب خیال ما و با ولع بخورند باقی چریکها... من از خوردن موجودات زنده دست کشیدهام... من نه از شما میگذرم و نه دست از سرتان بر خواهم داشت... تا هرجایی نزد هرکه فکرش را بکنید گلایه خواهم برد... بالاخره یک مرد پیدا میشود هم حق ما را بستاند و هم شما را نابود کند... دادخواهم تا نفس میکشم... تا نفس میکشم... نفس میکشم؟ میکشم... میکشم؟ نمیدانم...


