کلاغهای ناظر برای رساندن خبر به الاغهای فاجر جبرمنش خودمجبور جوشیده در میان استخوان شکسته جهل و وهم و منحنی تکرار عذابها برای مای بیراه و پر رهرو... گاوها میرقصند به ضربآهنگ وهم فاجران و خواب خوش معدوم شدهی ما هویتی تازه ساخ از رنج... ما معنا بخشیدیم به مفاهیم کهنه و دوباره و دوباره و دوباره رسم کردیم خط حق را روی رسمالخط ابلیس... من از مذهب وام میگیرم برای هنر و آنها مشکوک مینگرند که نکند فرقهای در کار باشد؟ حال هزاران بار بیان شده تمام اینها استعارههایی است برای بدعت در هنر... من روحانی نیستم؛ هنرمندم... دیگر سرباز هم نیستم و فقط هنرمندم... چریک فرهنگی اما معنای دیگری دارد برایم فارغ از خود ذات هنرمندیام... مکتوم نیست دیگر این پازل؛ بلکه مشخص است کسانی عامدانه بازی را بههم میزنند...


