من آن بچهگربهی غمگین زلزده به دیوارم که مادرش تنهایش گذاشته و مینگرد به بیکسی خویش... آنهمه دست ولی چطور همزمان به امضا رفت؟ نمیدانم؛ بشر موجود عجیبی است... دلخورم از تو حتی... چه کردی؟ چه خیری رساندی بعد اینهمه سال رنج من؟ دیگر یک چیزهایی به معرفت و مرام و تعهد ربط دارد... من دلخورم از شما... فقط ادعا... فقط سخن از بزرگمردی و من فلانم و بیسارم و ... ولی حقیقت این است منطقتان منطق باج است... حاضرید باج دهید ولی بهمهر نکنید کاری... خاستگاه شما منفعت است... من دیگر هیچ انتظاری از هیچ کسی ندارم... چون قدر ندانستید؛ چون این من بودم که با هنر بکرم به شما اعتبار مظاعف بخشیدم... این شما بودید که مفتبرانه خواستید نام خود را کنار آن چیزی قرار دهید که حاصل سالها پژوهش و دود چراغ بود... برای من ژست بالادستی نگیرید... عیان دارم میگویم... شما هرگز شبیه آن چیزی که ملت در موردتان فکر میکنند نیستید... مشتی بیوجود...


