دلتنگ خودم هستم؛ دوری یاران بهانه است... نه که یاران مهم نباشند زبانم لال... اما بیش از هر چیزی دلتنگ روزهایی هستم که میتوانستم بدون لحظهای نشستن یا ایستادن بیوقفه کیلومترها گام بردارم و بیم یاس را گوش کنم و سیگار بکشم و وسعت جهان کوچک بیرون را نظاره کنم... پرشور پرروی دیروز امروز فقط پررو است... اینکه نمیتوانم بیش از نیم ساعت روی پاهایم بایستم اذیتم میکند... اینکه جانی ندارم برای دویدن بهسوی حقطلبی اذیتم میکند... تف به شما بیهویتهای دزد... تف بر شما که تحمیل کردید درد را به ناحیه آسیبدیده... نفرین از زبان بیفتد از ذهن نمیافتد... نابود خواهید شد... دعا میکنم ستمدیدگان را ستمگران را تا بیخ روح نفرین میکنم... امیدوارم مرگی دردناک را تجربه کنید... دغلبازهای بیشرف... جاندلم اگر میترسی از ظالمان زیر لب نفرین کن... نشد؟ در ذهنت نفرین کن... التماس نفرین همهجانبه... در پناه حق و حقیقت...


