عمری لژنشین بودی و در تاریکی بله قربان گفتی؛ ولی آنقدر محرمت نمیدانستند که به تو بگویند سهو بهواقع کیست... رد و خط نور که زبانه کشید سوی میز کارت خواهی فهمید... بهتزدهای خواهی بود آنگاه که فشار وارده مغزت را از درون متلاشی خواهد کرد...
هنوز نمیدانی و نخواهی دانست تا روز مشخص؛ این است که در وهمت مصدوم جهلی نسبت به اولین در کل ماجرا... ببین کل ماجرا... سالهاست حتی از خطوط امن، عبور نکرده پیامهای رمزنگاری شده...
من بودم؛ او بود؛ سومین انسان نبود... هذیانوار عهد بستیم و نشنید کسی؛ زینسبب اثباتشدنی نیست... چه میگویی سهو؟ با خودت حرف میزنی؟


