یک چهارخانه چهارمیخم کرد در چهاردیواری؛ حال حسادت آنها به کنار بیمعرفتی پدر را چه بگویم؟ تو به دو پر خونی قناعت نمیکنی؛ حال من خیانت کنم به دروغ؟
شب بود انتهایش؛ به ظهر رسید و فرزند رشید خانواده را مصلوب به باران تهدیدها کردی... خستهام؛ خسته از بیمرامی مدعیها... تعارفی نداریم؛ وعدههایت زیر تلنبار بدقولیها مدفون است...
اصلاً تا آخرش باشی؛ که چه؟ کلپچ بزنیم کنار رود خیال؟ امروز که اوج نیاز پس از سالها نه گفتن بود؛ تو به فشردن یک دکمه زحمت ندادی به خودت...
خجالت نکش بیا جانم را هم بستان... چه بگویم خالی شوم؛ پر از همهتان هستم... تو خوب میدانستی مطرود اول بیش از هر چیزی از چه آسیب میبیند؛ از همان نقطه زدی... به خدا نمیسپارم تکلیفت را... قهرم با همه تا ابد... با همه تا ابد... با همه تا ابد...
شکنجه میشدم و قهقهه میزدید... خوب یادم است چه دیدم در آنجا که نباید میبودم...
ه



