میلههای حصار را کَندم و با آنها حصار شیشهای انحصار را شکستم... ساختار، فرم، نوپایی هنرمند در انتخابهای شخصی حتی... سهو هستم؛ همان که کم از ده سال پیش، اواسط پاییز زد زیر میز نهادهای قدرت ضدهنری... شاید انتخاب پرهزینهای بود... شاید تسریع مرگ به دست خویشتن بود... شاید اجازه ندادند بعد از آن آب خوش از گلویم پایین برود... ولی این شبکهی عظیم که هر جایش رد سهو را میبینی اگر چشم نیز کنی را هم مدیون این جسارت هستم... بعدها خواهند فهمید ما چه کردیم... شاید وقتی استخوانهایمان هم پودر شد... زنده باد هنر... زنده باد زندگی... زنده باد ساهون... خیلی سخت و بیمارگونه میگذرد همهچیز این روزها؛ ولی من این تجربه را به آسایش و عافیتی که تاثیری در آن بر جهان نگذارم ترجیح میدهم...راستی میدانی مراقبت از بیمار آلزایمری و ششدانگ بودن مداوم چقدر فرسایشی است برایم یا نه؟ خیلیها این مدت بیمعرفتی خود را در جد اعلا اثبات کردند... بیشباد رو شدن دست بیخیرتان...



