به دو خال بانوی خیال بزن سوزن عشق را تا ببینی در حفرهی ایجاد شده دو سرسپرده که در شرایط شورانگیز سهو پریدند از ارتفاع چشم بادیهنشینان آسانسورطلب متشکک کشکساب سوزنبهبادزن... خائف از خرافاتند اما متصل به حق هم نمیشوند؛ در التماس لحظهای آرامشم... تحلیل میروم و کسی به ت*مش نیست چون رنج سهو را در ذهن مکتوب کردند... آنگاه که تیغ آفتاب لت و پار کرد این زمستاناندیشان را خواهند دید که بیکسی سهو در آینه روایت شده بود... بهسان تمساح مرده ناظر بودم و فکر کردند این که کارش تمام است؛ برخیزیم به مفتبری... من هنوز زنده هستم حرامیها... بنشید سر جایتان تا جانتان مصلوب به واژههای زهرآلود نشد... بنشینید دست بردارید از آزار ما که صبر لبریز شود تبریز هم باشید حجاز خواهید شد... دیگر هیچ سحری نخواهد رسید؛ در تاریکی فتنههایی که خلق کردید نابود خواهید شد... سحر بعد از پایان شما فرا خواهد رسید...



