عاشق زندگی بودم؛ آن را از من دریغ کردند... حال که این روزها بوی مرگ از جسمم بلنده شده طناب انداختهام به روحم و در عالم خیال سیر میکنم... قرار بود این سهو را بعد چهل سالگی ببیند خلقالله اما خب دست روزگار است و بازیهای مخوفش؛ من همین راکد در جسم و پویا در مغز... همین نیمهجان پررو... همین دست به یقه با خصم خارجی و چپنگاه به داخلیها... یقهسفیدها دلخوش به پایانم هستند؛ اما خب سهو تازه پس از به گور سپرده شدن شروع میشود... میآید آنکه باید حتی اگر ما نباشیم در این بعد از امکان... لختی مضامین زمانی اتفاق میافتد که روح بگریزد از بدن... به چه معتقدند اینها که دریای وقاحتشان اینطور بیساحل است... بیش از هر چیزی دلتنگ کودکیام هستم... همان کودکی پرتنش را میگویم... راستی شما که بیعذاب وجدان آن کاغذ را امضا کردید حق ندارید بر مزارم حاضر شوید... همهتان را میگویم... من خون را فارغ از شما در باقی متصلین به شجرهی نیک جستجو کردم... بین و شما یک دنیا قهر فاصله است...



