چه بود این؛ گند بزند زمین و زمانت را زندگی... خستهام؛ حتی نمیتوانم دیگر برای زمان خواب انتخابی داشته باشم... چون باید نگران دستهگل به آب دادن پدر باشم... دستهگل به آب دادنهایی که چند بار در این دو سال ما را تا لب مرز یک فاجعه برد... قول میدهم؛ قول میدهم هیچکدام از افرادی که تجربه نگهداری و زندگی با بیمار آلزایمری را نداشتهاند نمیتوانند بفهمند چه کار طاقتفرسایی است این لعنتی... این است که وقتی کسی بخواهد فاز راهکار و نصیحت و قضاوت و ... بگیرد دلم میخواهد صاف در صورتش نگاه کنم و بگویم: دهان کثیفت را ببند لجن... تمام اینها را بگذار کنار تک فرزندی... آشنایی داشتیم که به رحمت خدا رفت؛ این بندهی خدا آلزایمر داشت؛ چند فرزند و چند نوه و عروس و داماد هم داشت و تمام این افراد را به ستوه آورده بود... حال خودتان ببینید وضعیت من و مادر که خودش هم پا به سن گذاشته چیست... جانم دارد از شرایط بالا میآید... حوصلهی زندگی کردن ندارم حتی...



