سهو هستم؛ ساکن انحنای فکر در محور انتزاع و مصلوب کنندهی دروغ به سورئالیسم... آنکه در لحظهای میخواهد نوع بشر منقرض شود و در لحظهای میخواهد تمام بشریت را نجات دهد از دست ملاعین ستمگر کل دنیا... حال در حقیقت اما مشتی بیارزش میبینند که صدای پای یاران به گوش اربابانشان رسیده و همچنان در توهم قدرت پوشالی آویزان از وهمند... ادعای مردمداری چرند محض است اگر نخواهی آگاهشان کنی... مردم شاید بخواهند دستهجمعی خود را به فنا دهند؛ وظیفهی توی اندیشمند این میان چیست؟ همراهی با شعار مردمداری؟ سهو ممتنعمسلک نیست... سهو طرفدار کسی هم نیست... سهو با هر دو سوی ماجرا و حتی بخشی از مردم مشکل دارد... مگر حقیقت صِرفی وجود دارد؟ مگر خیر مطلقی هست جز حضرت حق که در بین این جماعت ساکن شهر جهل دنبال کسانی میگردید که بی چون و چرا از آنها تبعیت کنید؟






















