وقتی با بچهپرروها مدارا کنی شاخ هم میشوند حتی؛ پیغام میفرستند در لفاف کلام که به حساب فلانی خواهیم رسید... یعنی آن زمان که ضربه زدند و نه شکایتی کردم و نه عکسالعملی نشان دادم باعث شده فکر حق دانستن خودشان هم به سرشان بزند... حداقل پیشتر اینطور بود که میدانستند حق با آنها نیست و بچه پررو هستند... امروز اما دیگر کار به جایی رسیده که خودشان را حق هم میدانند و حتی با وقاحت حقت را در روز روشن میخورند... این نتیجه همان ممشاتهای غیراصولی در حقوق عامه با بزهکاران و مجرمین است... بین خودشان قهرمان هم میشوند حتی... این تفکرات در نهایت به جایی میرسد که قتل کردن هم تبدیل به ابزاری برای پروموت جمله من خفن هستم تبدیل میشود... وضعیت واقعاً عجیب است... بدخواه آنهایی که بنا بر شرایط یا محیط سمت این فضاها میروند نیستم؛ ولی آنقدر خلافکار را در آغوش نگیرید که توهم حق بودن به او دست بدهد... حال به آن سوی ماجرا که این ادعاها چه رعشی بر دل آدمهای کمی ترسوتر ممکن است بیندازد نیز فکر کنید... بهعمد زدم به چند وجه ماجرا؛ جان کلام چیز دیگری است...














