متن قسمت ششم / پارت اول داستان اینگون از سهو
این گونهی سرخ حاصل شرم عریان تحمیلشده از عقیدههای پوشالی برای دختری بود که خود را سرزنش میکرد که نکند روزی برسد که مجبور شوم از آینه عبرت بگیرم و بشوم آینهی عبرت این مثلاً خلق خدا... نکند نشود و شود آنچه نباید میشد و شد در خود فعل شدن هم عدم شود و استیصال تمام وجودم را بگیرد و سلول سلول تنم تمنای سلول خودساختهام را داشته باشد... نکند دار فانی را قبل از فانی کردن دارهای مکافات ملاقات کنم... نکند سهنقطههایم را از من بربایند و یک چمدان پر از علامت سؤال و نقطه و تعجب کنار در اتاقم بگذراند... نه صبر کن؛ اینجا انتهای جادهی هیچ شدن و پوچی نیست... هنوز هم کارهای زیادی با این دنیای سراسر ناجوانمردی دارم... افکار بهسان قطار در ریل مغز دختر حرکت میکردند و تنها تیکتاک ساعت بود که وجودیت را اثبات میکرد... یک هیچ حلشده در نشخوار فکری... از تختش برخاست و هیکل عریان سراسر پوشیده شده از موهایش که تا مچ پایش رسیده بودند را در آینهی ترکخوردهی اتاقش نظاره کرد... نیمی از صورتش هم با موهایش پوشانده شده بود... این دختر سالها بود که از تصویر خود در آینه گریزان بود... تکچشمی که از زیر موهای ژولیدهاش پیدا بود خودش را نمیشناخت...
رو به تصویر تار تنیده در تاروپود جیوه گفت: کیستی؟
آینه جواب داد: اینگون...
دختر: نمیفهمم...
آینه: اینگون...
دختر موهایش را از جلوی صورت کنار زد و بهسان دریایی که برای موسی باز شد موهایش را تا ناف شکافت و آنها را پشت بدنش انداخت... تصویر در آینه رو برگرداند تا بدن عریان دختر را نبیند...
دختر رو به آینه: عقاید مذهبی داری که از دیدن بدن برهنهام رو برمیگردانی؟
تصویر در آینه در همان حال که رو برگردانده بود گفت: نه؛ تحمل دیدن این جسم پر از زخم را ندارم...
دختر: من کیستم؟
تصویر در آینه: یک کلک در دریای پرتلاطم حیلهها...
دختر: چرا؟
تصویر در آینه: به خودت رجوع کن...






















