اعصابم بهم ریخته و پر از خشم و باز هم میگویم با خودم درگیر هستم. خودم هم نمیدانم چه میخواهم. درواقع میدانم ولی چون آینده مبهم است نمیتوانم تعهدی بدهم که میدانم چه میخواهم... بهقول برادر به حسرت دوخته شدهایم... البته این عین کلام برادر نیست اما خب همان است. همان که خودمان میدانیم. ما پر از عالم و آدم بهجای گرفتن یقهی مسبب اصلی با خودمان دستبهیقه میشویم و واقعاً دارم متلاشی میشوم و فقط میخواهم بنویسم و بنویسم و بنویسم! همین سهواً یا عمداً توفیری نمیکند... من دارم به خودکشی نمادین دست میزنم برای چه؟ نمیدانم...



