پنل اطلاعات سیستم

فعالیت شما در فضای مجازی تحت‌نظر است؛ مراقب باشید.

 

بنویسم محمد بنویس که وقت تنگ است. فقط بنویسم بداهه هر چه که به ذهن متلاشی‌ات می‌رسد بنویس. همین دقیقاً همین نوشتن را تا می‌توانی انجام بده.
نگذار این لحضات از دستت در برود. بگذار همه‌ی آن‌هایی که تو را دست کم گرفتند حساب کار دستشان بیاید. تو می‌خواهی چه کنم؟ دائم سانسور کنم خودم را از ترس اینکه نکند به‌کسی بربخورد؟
من به خودم بر خورد و بر دار نوشتم که داروی این بی‌دار و ندار تنها دار است شاید و اما بیدار شوید که من خواب را سه‌طلاقه می‌کنم در همین کرختی مکتوم.
دائم واژه‌های تکراری می‌نویسم و مکتوب می‌کنم بر این صفحه‌ی دیجیتالی تا بتوانم به ادامه‌ی این بداهه‌نویسی برسم. همین دقیقاً همین. سهو سمت ما معنای دیگری دارد شاید. مکتب بی‌رسم از همین خاطرات وام می‌گیرد خیال را ولی پیش‌ از دست پیش گرفتن شاید باید پس افتاد در بغل فلسفه. همین دقیقاً همین.
می‌بینم که در بداهه‌نویسی هم دارم با خودم کلنجار می‌روم که هر چیزی را ننویسم. عجب موجود عجیبی است این بشر که در اوج خشم هم حواسش است که...
اما من کیستم؟ به من نگفتند. آنکه زاده‌ی سهو است؟ یا فریب‌خورده. اصلا شاید حاصل ... است. تلخ می‌نویسم ولی تو شیرین بخوان. شور فارسی را هم در نمی‌آورم.
می‌خواهم فقط بنویسم. جلوی چه چیز را باید بگیرم؟ این خشم خودساخته‌ی ساختگی را یا این ضربان قلب که به سوی سکته متمایل است.
بگذارید صادقانه بگویم. پنج شات اسپرسو صد روبوستا نوشیدم و دارم می‌نویسم این‌ها را. البته نه پشت سر هم. شاید در آن لحظه که شات پنجم را می‌نوشیدم قصد نابود کردن خودم بود ولی الان دارد خلق می‌شود. می‌بینید که دارد خلق می‌شود.
همین‌طور بداهه دارم به ادامه‌ی متن می‌رسم و فقط می‌خواهم بنویسم و بنویسم و بنویسم و بنویسم و بنویسم! این چند بنویسم را فقط به این منظور پشت هم قرار دادم که تراز متن حفظ شود ولی الان که دقت کردم دیدم تعدادشان پنج‌تا است. حالا چطور واقعاً می‌شود اثبات کرد بداهه بودن این متن را! اصلاً مگر اهمیتی دارد؟
شاید آری شاید نه! این نوعی درگیری با خود به رسم خودکاری است از خودکاری که خودکار نیست درواقع و شاید هم من یک هوش‌مصنوعی با گوشت و پوست و استخوان هستم! نمی‌دانم واقعاً!
همان‌طور که در اثری دیگر که الان تمایل ندارم نامش را اینجا بنویسم گفتم! عجیب‌ترین اتفاق ممکن در این لحظه همین بداهه‌نویسی شاید باشد وقتی که می‌دانم باید بنویسم. حتی وقتی که می‌دانم ممکن است ده نفر هم این متن را نخوانند و اصلاً چرندیات ذهن پریشان و آشفته‌ی من اصلاً به چه کار کسی می‌آید؟
جملات پخش و پلایی که خودم هم ممکن است بعد از پایان یافتن این متن نتوانم درک‌شان کنم اصلاً به درد کدام دیوانه یا عاقل می‌خورد؟ نمی‌دانم و نمی‌دانم و نمی‌دانم.
چهره‌ شهروند مخترع قانون یا کاسب دوزاری در پس پرده‌ی ابهام!
او می‌گوید نانی بیاور بر سر سفره و من مصلوب به این عطش با دستان لرزان می‌نویسم بداهه آنچه باید را! اما کیست مخترع این پازل که مرا به سوی خود می‌کشد در این گیجی مطلق! حال خودکاری می‌خواهم یا صفحه‌کلیدی نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم دارم بداهه می‌نویسم در همین حالی که درایورهای آماده در حال دانلود شدن هستند!
یک کیبورد RGB آیا می‌تواند جای این صفحه‌کلید دوست‌داشتنی را برای من بگیرد؟ نمی‌دانم! هنوز در ابتدای این مسیر هستم! دقیقاً همین مسیر که نمی‌دانم انتهایش به کجا ختم می‌شود و باز هم تیغ تیز ابهام که در تمامی مراحل این سفر هولناک در ذهنم فرو رفته است.
عاشقم؛ عاشق نوشتن به همین رسم و شیوه و راه و روش! همین دیگر چیزی ندارم بگویم.
برویم ادامه را آیا؟ نور در دل دارم یا شمعی در مغز؟ عشق کدام سوی این وادی عجیب قرار دارد؟ بداهه‌نویسی آیا واقعاً بداهه‌نویسی است؟ با همین کامپیوتر یا بهتر است بگویم لپ‌تاپ که ... شده است آیا می‌شود رساند خود را به خط پایان این مسابقه که هر کسی با سرعت تمام به سویش می‌دود؟
عجله دارم ولی نمی‌دانم برای چه چیزی! منتظرم ولی نمی‌دانم منتظر چه هستم! این بازی ادامه دارد همچنان. پنجاه‌هزارتومان وجه رایج مملکت به این مینی‌کافه‌ی سرکوچه بدهکارم! باز هم بدهکار! بدهکار به عالم و آدم اما بدهکارتر از همه به خودم بدهکارم. شاید در مینیمومی‌ترین حالت یک لیوان آب خوش که بی‌منت از گلو پایین برود.
سخت کار کنم که چه بشود؟ حرف شنیدم و می‌شنوم ولی آیا... هی... بگذریم!
اشک نیاز دارم ولی خشک است چشمه‌ی آن. بگذریم!
بداهه می‌نویسم و حتی خودم نمی‌خوانم چه نوشته‌ام! نمی‌دانم چه انتظاری از شما دارم که بخوانید.
رگباری پیام می‌دهم و جواب را می‌گیرم و پاک می‌کنم تمام مکالمات رد و بدل شده را. فقط می‌روم جلو دلیل انتشار از خشم خالی شدن نیست بلکه تنها می‌خواهم عبور کنم و برسم به خودم.
حال دومیلیون بار دیگر تکرار می‌کنم همین حرف‌های تکراری را. رها شو رها شو رها شو رها شو رها شو رها شو! تا خرتناق در وسواس فرو رفته‌ام. درست بنشین و مسلط شو به این صفحه کلید. حتی با همین دستان خیس از عرق و این سفره‌ی پهن شده زیر لپ‌تاپ! یک روزنامه نیاز دارم شاید تا این حس چندش‌آور اثابت دستم به این سفره را کم کنم‌ و حتی در راحتی هم سختی نهفته! دغدغه‌ات را ... پسر داری چه می‌گویی واقعاً!
گاهی محدودیت در امکانات کار را راحت می‌کند. منظورم این است این‌طور ثبات پیدا می‌کنی در کار کردن. ولی خلاف جهت شنا کردن کدام‌سوی این ماجرا است؟ نمی‌دانم و این یعنی واقعاً نمی‌دانم. باور می‌کنم خودم این را ولی شما را نمی‌دانم.


☕

00:00:00

نصب وبلاگ سهو

۱
وبلاگ سهو را با مرورگر Google Chrome باز کنید.
۲
روی منوی ⋮ در بالای Chrome بزنید.
۳
گزینه Install app یا افزودن به صفحه اصلی را انتخاب کنید.
۴
در پایان روی Install یا نصب بزنید.
۵
بعد از نصب، آیکون سهو روی صفحه اصلی گوشی شما قرار می‌گیرد.