روزگاری آنقدر حفظ ظاهر میکردم و رنجهایم را مخفی میکردم که همه متصور بودند اوضاع بسیار روال است... کمکم این تصورات از زندگیام حالم را بد میکرد... شروع کردم به روایت کردن بسیاری از رنجها؛ حتی آن چیزهایی که بهتعبیر عام افت دارد و افراد از بیان آن خجالت میکشند... آری من پس از نوشتن تا سه ساعت پس از نیمه شب، کف سرامیک سرد میخوابیدم تا بتوانم ساعت هفت صبح بیدار شوم و بروم سرکار با شکم گرسنه... در همان روزها مخاطبانم متصور بودند من در تخت طلا میخوابم... من طلبکارم... من از نظام؛ از مردم؛ از خانواده؛ از همکاران؛ از رفیقها؛ من حتی از خدا طلبکارم... راستی هیچ خبر و توصیه و درخواست و شرایطی نمیتواند به من بگوید ننویس... من هر طور و هروقت بخواهم مینویسم... اینجا سهو حرف میزند؛ بقیه ساکت... و اما تو؛ من برای این بازی رئیسی متصور نبودم؛ ولی اگر متصور هستی هم آن رئیس من هستم نه تو... چپ نگاه کنی چپه میشوی... برو پی بازیات...



