او میدانست؛ اما سعی نکنید اراجیف خود را به او نسبت دهید؛ هرطوری که بود او میدانست... اما اما اما شوقی که میگویید مصداق خودکشی است... پس حرفتان باطل است... در مورد خودم هم پس از آن تماس ادب کردم و مشکلم را بازگو نکردم... راستی؛ تو هم انگار منتظر بودی صبرم لبریز شود و خلاص شوی؛ آنان که آن طفل معصوم را طرد کردند؛ من از تو هیچوقت انتظاری نداشتم... مهر و وفا و همراهی برای من در زمان خلقت قطع آمده بود... اما خب به تو این اطمینان خاطر را میدهم که طوری دلم را شکستی که صدایش به عرش خدا هم رسید... برو؛ برو و خوش باش و جشن بگیر... من از آنها انتظاری نداشتم؛ ولی از تو چرا؛ دیگر از تو هم ندارم... مرسی که اثبات کردی یک آدمی مثل دیگران؛ منفعتطلب؛ خودخواه؛ متکبر؛ متوهم و ... راستی فکر نکن من که اینها را مینویسم فکر میکنم تو ذرهای به خود میآیی و خواهید فهمید که چه جنایتی در حق من کردی؛ نه من خوب میدانم به چه موحود متوهم حق به جانبی طرف هستم...






















