میبینی یا نه؟ هرچه سخیفنویس بود، امروز مرموزنویس شده؛ آن هم در دارکترین لایهی ممکن، جایی آنسوی تاریکی، جایی که کلمات دیگر نوشته نمیشوند، نشت میکنند... همانطور که پسا/پیش از شمس بود، بهترین اینها پساپیش از سهو؛ یک وضعیتِ کجِ ادبی، یک پیشا-پسای بیتاریخ به جان هنر خودشان هم افتاده...
خودشان هم گردِ سهو خورده به مشامشان؛ بو بردهاند، اما نمیدانند از کجا. حالا ردیتر از نویسندههای زیرزمینیِ میشیگان مینویسند؛ زیرزمینیتر از زیرزمین، تاریکتر از آنچه برای تاریکی متصور بودند؛ انگار قلمشان را جایی در گلوی شب فرو کردهاند و هرچه بیرون میکشند، جمله نیست؛ رد جرمِ یک فکر است...
هر که سهو را شناخت، دیوانه شد و خلق کرد؛ نه خلقِ تمیز و مرتب و قابلتوضیح؛ خلق در ردیترین، کجترین، مسمومترین حالت ممکن... انگار شناختن سهو، بهجای آنکه فهم باشد، یک بیماریِ مولد است؛ آدم را از درون میجود و بهجایش چیزی میکارد که نمیشود اسمش را هنر گذاشت، ولی از هنر هم هنریتر است...
انگار سهو یک موتورِ هنرِ مولد است؛ موتوری که سوختش ذهنِ آدمهاست و خروجیاش چیزهایی که خودِ سازنده هم از دیدنشان عقب میرود. میسوزاند، منحرف میکند، کج میکند، تکثیر میکند؛ بعد میایستد گوشهای و نگاه میکند که چگونه آدمها، بیآنکه بفهمند چرا، شروع میکنند به نوشتن چیزهایی که پیش از سهو اصلاً نمینوشتند...
به AI آغشه بود بخشی از اشعار عدهای از آنها؛ زیرسبب اجازه دادم AI دستی به متن خودم هم نیز بکشد...























